تبلیغات
حکایت و شعر پند آموز

حکایت و شعر پند آموز
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق ، سر دوست ندارد آنکه دارد سر دوست  
نویسندگان
لینک دوستان
لینک های مفید
 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
                
                   قابل توجه : در کنار صفحه قسمت کینک دوستان

                آدرس وبلاگ های دیگر من

               1-
عصار خونه سید رضا آیتی

                                        mamanasal.mihanblog.com                       
              2-سفره نامه بانو آیتی

                                          traveloug.mihanblog.com

             3- شجره نامه سادات آیت ،آیتی ،سرمدی ، محزونی 

                                      ssadaatma . mihanblog. com  

              4 - کانال تلگرام  عصار خونه سید رضا آیتی نجف آباد

                                           
@assarkhoneh                                        


[ دوشنبه 29 آذر 1395 ] [ 10:17 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

زهرا به خانه و ملک الموت پشت در
از بهر قبض روح شریف پیامبر
از هیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجب
بی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر

  
آپلود عکس 
          

[ پنجشنبه 25 آبان 1396 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

در لوح و قلم شاهد آثار کتاب است
سر منزل و مقصود گهربار کتاب است
تاریخ اگر ثبت شده در صف ایام
تصویر ُرخش در خور گفتار کتاب است
رب ازلی نور جلی بر قلم آموخت
بنویس که این دفتر پر بار کتاب است                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               کسی که او را نمی شناسیم کتابدار است  

      
                                       



طبقه بندی: تاریخ،
[ چهارشنبه 24 آبان 1396 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

مرغ آمین

مرغ آمین درد آلودی است کاواره
بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.


بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می
آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد از روی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله
پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

داستان از درد می رانند مردم.
در خیال استجابتهای روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

زیر باران نواهایی که می
گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان.»
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
بانگ برمی دارد:
« آمین!
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش.»

خلق می گویند:
ـــ« آمین!
در شبی اینگونه با بیداش آیین.
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

« رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.

خلق می گویند:
« اما آن جهانخواره
( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»
مرغ می گوید:
« در دل او آرزوی او محالش باد.»
خلق می گویند:
« اما کینه های جنگ ایشان در
پی مقصود
همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

مرغ می گوید:
« زوالش باد!
باد با مرگش پسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همین روزان نگونسازی!»

خلق می گویند:
« اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گر جز خیال زندگی
کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان.
و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
مرغ می گوید:
« جدا شد نادرستی.»

خلق می گویند:
« باشد تا جدا گردد.»

مرغ می گوید:
« رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»

خلق می گویند:
« باشد تا رها گردد.»

مرغ می گوید:
« به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها،
تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در
شکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنی زانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته.
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش.»

خلق می گویند:
« بادا
باغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»
« بادا!» یک صدا از دور می گوید
و صدایی از ره نزدیک،
اندر انبوه صداهای به سوی ره
دویده:
« این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان.»

مرغ می گوید:
« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روی
بیدادی.»
« بادشان!» ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
« باد آمین!
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»
« باد آمین!
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!»
« آمین! آمین!»
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلق خسته را با آن
نخواها نیست.
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
« اینک در و اینک زخم»
( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان
آید)
« آمین!
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدان مقبول
و نکویان در تعب بودند.»
« آمین!


در حساب روزگارانی
کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
چشمه های روشنایی کور
می کردند.»
« آمین!»

« با کجی آورده های آن بداندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفر باد!»
« آمین!»

« با کجی آورده هاشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغ خلق.»
« آمین!»

« با کجی آورده هاشان زشت
که از آن پرهیزگاری بود مرده
و از آن رحم آوری واخورده.»
« آمین!»

« این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان به حق
سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا.»
« آمین! آمین!»


و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
مرغ آمین گوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطّه ی آرام،
می خواند خروس از دور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
وز بر آن سرد دوداندود خاموش
هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
می گریزد شب.
صبح می آید.

تجریش. زمستان1330




طبقه بندی: تاریخ، گردشگری، شعر و موسیقی ،
[ یکشنبه 21 آبان 1396 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]
ساربان آهسته ران اینجا گلی گم کرده ام
آخر از نیتا گلی پژمرده را پیدا کنم
مثل بلبل لحظه ای در گوش او نجوا کنم
کربلا را با سرشک چشم خود دریا کنم
من در این وادی در این صحرا گلی گم کرده ام
ساربان آهسته ران اینجا گلی گم کرده ام
میبری صحرا به صحرا کوه به کوه ما را چرا
بی برادر راه شامم میبری تنها چرا
شرمت اما ناید از رخساره زهرا چرا
رو به شامم میبری اما گلی گم کرده ام
ساربان آهسته ران اینجا گلی گم کرده ام
اشتران ای مرکبان زینب کبری درنگ
عرصه بر فرزند زهرا شد در اینجا تنگ تنگ
گوشم آرامش ندارد دیگر از آهنگ زنگ
کم کنید آهنگ جان فرسا گلی گم کرده ام
ساربان آهسته ران اینجا گلی گم کرده ام
بی حسین ای ساربان آخر سفر ننموده ام
بی چراغ چهره ات شب را سحر ننموده ام
من که دور از روی او یک لحظه سر ننموده ام
میروم تنها ولی زیبا گلی گم کرده ام
یا مرا با خود نبر منزل به منزل ساربان
یا که سر را میزنم بر چوب محمل ساربان
آخر اینجا جسم پاکی مانده در گل ساربان
آفتابی یا مهی را یا گلی گم کرده ام
ساربان اینجا مرا با خود دمی تنها گذار
اندکی فرزند زهرا را به حالش وا گذار
رو مرا تنها در این صحرای پر غوغا گذار
اندر این صحرای پر غوغا گلی گم کرده ام
ساربان آهسته ران اینجا گلی گم کرده ام
ساربان اینجا کسی با ما هم آوازی نکرد
اندر این صحرا کسی جز ما سرافرازی نکرد
جز حسین اینجا کسی با نیزه ها بازی نکرد
بین جانبازان عاشورا گلی گم کرده ام
ساربان اینجا حسین افتاده اندر در خاک و خون
آسمان ای کاش از این اندوه گردی واژگون
این زمین را کرده اند را از خون پاکان لاله گون
بین این آ لاله ها را هم گلی گم کرده ام
ساربان آهسته ران اینجا گلی گم کرده ام
من در این صحرای خون گلی گم کرده ام
اصغر اینجا خفته تنها در بیابان ای خدا
اکبر اینجا گشته زیر نیزه پنهان ای خدا
نعش قاسم مانده در این دشت ویران ای خدا
غنچه ای نو رسته را من با گلی گم کرده ام
ساربان آهسته ران اینجا گلی گم کرده ام

**********************************
یاحسین   یاحسین




طبقه بندی: تاریخ، دینی، شعر و موسیقی ، خانواده،
[ پنجشنبه 18 آبان 1396 ] [ 07:16 ق.ظ ] [ بانو آیتی ]
اربعین
من جابر پیر توأم، ای دوست نگاهی
جز تربت پاک تو، مرا نیست پناهی
آرند همه بر شهدا، لاله و من هم
باشد، گلم از سوز جگر، شعله ی آهی
گوش که شنیده است‌، که با نیزه و خنجر
بر یک تن مجروح کند، حمله سپاهی
لب تشنه، سر از پیکر پاک تو، بریدند
آخر به چه جرمی چه خطایی چه گناهی؟
دریا به لبت سوخت و این قوم ستمکار
بر حنجر خشک تو نکردند نگاهی
با داغ تو، لبخند، حرام است به شیعه
بی گریه به پایان نرسد، سالی و ماهی
آن کس که زد آتش به حریم تو بسوزد
در آتش دوزخ، ابد الدهر، الهی
خون ریخته از گوش زنی بر روی شانه
جان داده ز کف، دخترکی بر سر راهی
و الله نسوزند خلایق به جهنم  
سوزند اگر در غم تو گاه به گاهی
«
میثم» همه جا، گفته من از آن شمایم
بسته است خودش را به شما نامه سیاهی

***************************************
شاعر : غلامرضا سازگار




طبقه بندی: تاریخ، دینی، شعر و موسیقی ، خانواده،
[ چهارشنبه 17 آبان 1396 ] [ 06:47 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]




بهشت از دست آدم رفت از اون روزی که گندم خورد
ببین چی میشه اون کس که یه جا از حق مردم خورد
کسایی که تو این دنیا حساب مارو پیچیدن
یه روزی هرکسی باشن حساباشونو پس میدن
عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست
سر آزادگی مردن ته دلداگی میشه
یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه
کنار سفره خالی یه دنیا آرزو چیدن
بفهمن آدمی یک عمر بهت گندم نشون میدن
بذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه
خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی بخشه
کسایی که به هر راهی دارن روزیتو می گیرن
گمونم یادشون رفته همه یک روز میمیرن
جهان بد جور کوچیکه همه درگیر این دردیم
همه یک روز میفهمند چه جوری زندگی کردیم

*********************************************

شاعر : روزبه بمانی

خواننده : محمد اصفهانی

آهنگ ساز : علیرضا کهن دیری





طبقه بندی: تاریخ، دینی، شعر و موسیقی ،
[ یکشنبه 14 آبان 1396 ] [ 06:55 ق.ظ ] [ بانو آیتی ]

السلام علیک یا امام حسن مجتبی

ای که چون چشمت، ستاره چشم گریانی نداشت

باغ چون تو غنچۀ سر در گریبانی نداشت

آسمان چشم تو از ابر غم لبریز بود

غیر اشک و خون دل، این ابر بارانی نداشت

سینۀ تو، میزبان داغ و درد و رنج بود

این مصیب خانه کم دیدم که مهمانی نداشت

تو همان سردار تنهائی که در قحط  وفا

غم به غیر از سینۀ تو بیت الحزانی نداشت

نی، ز تو آموخت پنهان کردن غم را به دل

گر نمی آموخت از تو، نی نیستانی نداشت

صبر تو شد چلچراغ نهضت سرخ حسین

هیچ کس مانند تو عمر درخشانی نداشت

بعد چندین سال رنج و خوردن خون جگر

زهر پایان داد بر آن غم که پایانی نداشت

تیرهای کینه وقتی بر تن پاکت نشست

چون حسینت هیچ کس حال پریشانی نداشت

روی بال قدسیان تا گلشن فردوس رفت

عاقبت سامان گرفت آن دل که پایانی نداشت

لاله ها همچون «وفائی» گریه کردند از غمت

غنچه ای در باغ هستی لعل خندانی نداشت

*************************************************

شاعر : سید هاشم وفایی




طبقه بندی: تاریخ،
[ جمعه 5 آبان 1396 ] [ 07:02 ق.ظ ] [ بانو آیتی ]

    

 عطر لبخند خدا پیچید در دنیای من
پنجمین خورشید تا گل کرد در شب های من

 

آیه ای نازل شد از سمت بلوغ آسمان
روشنی پاشید بر آیینه ی سیمای من

 

فصل وصل آمد، زمین پُر شد ز بوی ناب عشق
جلوه گر شد از مدینه، ماه من، مولای من

 

عصمتی روشن تبسّم کرد بر روی زمین
حضرت حق گفت: «او نوری ست با امضای من»

 

وارث بوی بهشت است و خِرَد میراث اوس
سیب شیرینی ست او از شاخه ی طوبای من

 

قاف غیرت، بحر حیرت، کهکشان حکمت ست
باقر نور است، بشنو از لبش آوای من

 

فصل لبخند گل پنجم، امام باقرست
پنجمین خورشید، زد لبخند بر دنیای من

 

تشنه ی یک جلوه از خورشید سیمای توأم
ای طلوع پنجمین! ای حجّت فردای من


***************************************************
شاعر: رضا اسماعیلی





طبقه بندی: تاریخ، دینی، شعر و موسیقی ،
[ دوشنبه 1 آبان 1396 ] [ 05:05 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]




به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده‌دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی؟
نشان تو، گه از زمین گاهی، ز آسمان جویم
ببین چه بی‌پروا، ره تو می‌پویم، بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی؟
فتاده‌ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی؟

یک دم از خیال من، نمی‌روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من، اسیر کوی توام، به آرزوی توام
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟

*************************
اطلاعات
نام آهنگ: بگو کجایی
خواننده: کورس سرهنگ‌زاده
آهنگساز: مجید وفادار
شعر: عبدالله الفت
سال 1340
 



طبقه بندی: تاریخ، دینی، شعر و موسیقی ،
[ جمعه 28 مهر 1396 ] [ 07:30 ق.ظ ] [ بانو آیتی ]

لاله سرخ شهادت تن تبدار من است
چشمه فیض خدا چشم گهر بار من است

حافظ خون پیام شهدای ره دین
لب گویای من و دیده خونبار من است

داغ یکدشت شهید و غم یک دشت اسیر
این همه بار گران بر تن بیمار من است

پای در سلسله ودست به دامان وصال
دشمن از بی خردی در پی آزار من است

دشمنم بسته به زنجیر ولی غافل از آن
که بر انداختن ریشه او کار من است

تا بر انداز یبنیاد ستم می جنگم
اشک من منطق من حربه پیکار من است

پرچم نهضت خونین شهیدان خدا
گرچه بر دوش من و عمه افکار من است

صبر را بین که در این مرحله از وادی عشق
سخت بیمارم و او باز پرستار من است

آنکه در کرببلا بود انیس پدرم
درره شام بلا مونس و غمخوار من است

در کنار شهدا جان مرا باز خرید
عمه ام بعد خداوند نگهدار من است

خواهر کوچک من همچو گلی پرپر شد
اشک طفلان زغمش شمع شب تار من است

از غم اصغر و اکبر جگرم می سوزد
آه از این غم که خداوندخبر دار من است

در ره آل عیل عمر مؤید طی شد
شاهد زنده من دفتر اشعار من است

*****************************
شاعر : سید رضا مؤید


           





طبقه بندی: تاریخ، دینی، شعر و موسیقی ،
[ دوشنبه 24 مهر 1396 ] [ 07:15 ق.ظ ] [ بانو آیتی ]

گر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است

به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می

که موسم ورع و روزگار پرهیز است

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر

که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است

سپهر برشده پرویزنیست خون افشان

که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

96/7/20

 
                            

       


[ پنجشنبه 20 مهر 1396 ] [ 07:24 ق.ظ ] [ بانو آیتی ]
             آپلود عکس

آب را گِل نکُنید

شاید از دور علمدارِ حسین

مشکِ طفلان بر دوش

زخم و خون بر اندام

می رِسَد تا که از این آب روان

پُر کُنَد مشکِ تهی

بِبَرَد جرعه یِ آبی برساند به حرم

تا علی اصغرِ  بی شیرِ رباب

نَفَسَش تازه شَوَد

و بخوابد آرام

آب را گِل نکُنید

که عزیزانِ حسین

همگی خیره به راهند که ساقی آید

و به انگشتِ کَرَم

گره کورِ عطش بگشاید

آب را گِل نکُنید

که همین مشک برایش کافیست

تا به پایان برساند عطش تشنه لبان

و سرافراز دوباره به حرم برگردد

نه سراسیمه رَوَد

نه هراسان و شتابان و  دوان

آب را گِل نکنید

چشم یک ایل به مشکیست که پر می گردد

از همین آب ، همین رود فرات

چه بدن ها در خون

چه نفس ها محبوس

کاش ساقی ببرد راه به کانون نجات

آب را گل نکنید

که در این نزدیکی

عابدی تشنه لب و بیمارست

در تب و گریه اسیر

عمه اش این دو ، سه شب

تاسحر بیدارست

آب را گِل نکُنید

که از این رود پر از آب ،  روا نیست شما

جرعه در جرعه بنوشید ولی

تشنگی چنگ زند روی لب

نونهالان حسین بن علی

که بُوَد مهریه ی مادرشان

نه همین آب

که هر جایِ دگر رودی و نهری جاریست

مهر زهرای بتولست.

از اینست که من می گویم:

آب را گل نکنید

*******************

شاعر: یاسر قربانی



طبقه بندی: تاریخ، حکایت، دینی، شعر و موسیقی ، جغرافیا، بگو یا حسین،
[ شنبه 8 مهر 1396 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]
        

اصلا حسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

96/7/6      




طبقه بندی: خانواده، تاریخ، حکایت، دینی، شعر و موسیقی ، بگو یا حسین،
[ پنجشنبه 6 مهر 1396 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]
                                                                                                                                      
تصور هم نمیکردم ببینم کوه راه میره 
                                                                                                                                                                                                                                                 ببینم داره با لبخند به سوی قتلگاه میره

رسیدی و همونایی که چشماشون میبستن                                                                                                                                                                                                                                       
حالا با دیدن چشمات میگن تا آخرش هستن  

تو بی سر سرتری از من چقدر زیباتری من                                                                                                                                                                                                                                         
داری میری و با چشمات داری دل میبری ازمن

تو بی سر سرتری از من چقدر زیباتری ازمن                                                                                                                                                     داری میری وباچشمات داری دل میبری ازمن

دم رفتن چرا باید نگاهت رو به ما  باشه                         
                                                                                                                                                                                                                                   مثه این که خدا میخواست یه چیزی یادمون باشه

گلم پر پر شدی اما پروبال سفرمیشی
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               میخوان خاموشی اما عزیزم زنده تر میشی                                                                                                                                                                                                                         تو بی سر سرتری از من چقدر زیباتری ازمن
                                                                                                                                                                                                                        داری میری و با چشمات داری دل میبری ازمن                                                                                                                                                                                                                  تو بی سر سرتری از من چقدر زیباتری از من
                                                                                                                                                                                                                                                                    داری میری وباچشمات داری دل میبری ازمن
                                                                                                                                                                                                                                 شاعر: قاسم صرافان   
                     
آهنگ : بهنام کریمی                                                                                                                                                                                                                                                                                    خواننده :حجت اشرف زاده  
                                                                                           



طبقه بندی: خانواده، تاریخ، حکایت، دینی، شعر و موسیقی ، جغرافیا، بگو یا حسین،
[ چهارشنبه 5 مهر 1396 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]
                    مسلم

این لب بام عجب حال و هوایی دارد

تن بی سر به سر دار صفایی دارد


سنگ و خاکستر و اتش به سرم افکندند

تا بگویند که حب تو سزایی دارد

خولی و تیر سه شعبه  شده اند اماده

کوفه و شام عجب مهر و وفایی دارد

سرم از بام چو افتاد ندا داد حسین

سر سودا زده ام بین چن ندایی دارد

این شگسته سرو و این پاره ی لب این دندان

غیر افتادن  سر سر جدایی دارد

زده دندان شکسته به لبم مهر سکوت

تا بدانند که خزران چه صدایی دارد

چو ببینم دم آخر رخ دلجوی تو را

دلخوشم شاه به این بنده عطایی  دارد

دو رکعت عشق بر این بام به عشق تو خوشست

تا بدانند که این بنده خدایی دارد

کعبه ی عشق خدا با تو بنا گشت حسین

قبله ی عشق عجب قبله نمایی دارد

کربلا بعد نبی از پس در شد آغاز

کوفی از کشتن اصغر  چه ابایی دارد

**************************
شاعر : مهدی روحانی کاشمری




طبقه بندی: خانواده، تاریخ، دینی، شعر و موسیقی ،
[ پنجشنبه 30 شهریور 1396 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 58 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فال حافظ


وبلاگ اشعار کامل شاعران

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

کد حباب و قلب


// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);