تبلیغات
حکایت و شعر پند آموز

حکایت و شعر پند آموز
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق ، سر دوست ندارد آنکه دارد سر دوست  
لینک های مفید
 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

عشق چیزی نیست که به نفرت تبدیل شود,

عشق واقعی همیشه عشق است .


**************************************************************


چرا از بین بردن شخصیت یک نفر را  به له کردن ته سیگار تشبیه کرده اند ؟!


*********************


[ یکشنبه 16 فروردین 1394 ] [ 07:51 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ . ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻪ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ !
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮔﻠﻪ ﺍﺳﺐ ﺑﺮﮔﺸﺖ .
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ
 ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺍﺳﺐ ﺑﺰﻣﯿﻦ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺖ . ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻪ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ !
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﮊﺍﻧﺪﺍﺭم ها به ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ
 ﺟﻨﮓ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﺑه غیر ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻋﺠﺐ چه ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ !
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟؟؟؟

ﺣﺎﻻ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻫﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ "ﺍﺯﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ " ﺍﺳﺖ .
ﭘﺲ ﺑﺎﺯﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﻝ ﺷﺎﮐﺮ ﻭ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺑﻮﺩ .
ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎمی ﮑﺸﯿﻢ،
ﺩﺭﯾﭽﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﻭ ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ
ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ...
ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺯﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ؟
ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ
ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺵ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﻮﺟﺐ ﺩﻟﮕﺮﻣﯽ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ،
ﺩﻟﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨﯿﻪ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﻨﻪ .
ﭘﺲ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﭼﺸﻢ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺎﻧﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﻢ .
ﭼﻮﻥ ﺍز كجا معلوم ...


[ سه شنبه 3 تیر 1393 ] [ 11:54 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور می‌كرد

چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد

كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند

كریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟

درویش گفت نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم

آن كریم به تو چقدر داده است و به من چه داده؟

كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان مرا بس است

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت

خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه می‌خواست

نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد

پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد

روزگاری سپری شد

درویش جهت تشكر نزد خان رفت

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای

به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو

كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد

و قلیان تو هم سر جایش هست !!!

‏درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور می‌كرد

چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد
كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند

كریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟

درویش گفت نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم
آن كریم به تو چقدر داده است و به من چه داده؟

كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان مرا بس است
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت
خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه می‌خواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد
پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد
روزگاری سپری شد
درویش جهت تشكر نزد خان رفت

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو
كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست !!!‏

[ دوشنبه 2 تیر 1393 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد سیاهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد
مهماندار از او پرسید مشکل چیه خانوم؟
زن سفید پوست گفت: نمی توانی ببینی! به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!
مهماندار گفت: خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه
مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم
و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند است.
و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: قربان این به این معنا است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید...
تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.

                                             


[ دوشنبه 2 تیر 1393 ] [ 09:57 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

 

       روزی شیخ ابوسعید با جمعی از صوفیان به در آسیابی رسیدند.
       گفت: می دانید که این آسیا ب چه می‌گوید؟
       می‌گوید که: تصوف این است که من دارم.
       درشت می‌ستانم و نرم باز می‌دهم و گردِ خود طواف می‌کنم.
       سفر در خود می‌کنم تا آنچه نباید از خود دور می‌کنم.

                     کتاب اسرارالتوحید


[ دوشنبه 2 تیر 1393 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


                افسوس که نان پخته، خامان دارند
          اسباب تمام، ناتمامان دارند

          آنان که به بندگی نمی‌ارزیدند
          امروز کنیزان و غلامان دارند

         آ چراغ علی حافظی بختیاری


[ دوشنبه 2 تیر 1393 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


امتحان وزیران

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها

درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند

و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای

برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها

و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین

را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای

خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز

نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود

و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی

نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی

که پر کرده اند بیاورند و وقتی وزیران نزد شاه آمدند،

به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را

جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

پادشاه با این کار آینده نگری را یاد و .....نتیجه



[ جمعه 30 خرداد 1393 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
    


     
[ یکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

[ شنبه 24 خرداد 1393 ] [ 09:25 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

         وطن آوای جان شاعر ماست
         صدای تار باباطاهر ماست

         اگر چه قلب طاهر را شکستند
         و دستش را به مکر و حیله بستند

         ولی ماییم و شعر سبز دلدار
         دو بیت طاهر و هیهات بسیار

         وطن یعنی تو گنجینه راز
         تفعل از لسان‌الغیب شیراز

         وطن آوای جان می پرستان
         سخن از بوستان و از گلستان

         وطن دارد سرود مثنوی را
         زلال عشق پاک معنوی را

         تو دانی مولوی از عشق لبریز
         نشد جز با نگاه شمس تبریز

         مرا نقش وطن در جان جان است
         همان نقشی که در نقش جهان است...

          مصطفی بادکوبه‌ای

          تصویر: میدان نقش جهان اصفهان

‏وطن آوای جان شاعر ماست
 صدای تار باباطاهر ماست

اگر چه قلب طاهر را شکستند 
 و دستش را به مکر و حیله بستند

ولی ماییم و شعر سبز دلدار 
دو بیت طاهر و هیهات بسیار

وطن یعنی تو گنجینه راز 
تفعل از لسان‌الغیب شیراز

وطن آوای جان می پرستان 
سخن از بوستان و از گلستان

وطن دارد سرود مثنوی را 
زلال عشق پاک معنوی را

تو دانی مولوی از عشق لبریز 
نشد جز با نگاه شمس تبریز

مرا نقش وطن در جان جان است 
همان نقشی که در نقش جهان است...

مصطفی بادکوبه‌ای

تصویر: میدان نقش جهان اصفهان‏


[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


          وطن یعنی دو دست پینه بسته
          به پای دار قالی ها نشسته

         وطن یعنی هنر یعنی ظرافت
         نقوش فرش در اوج لطافت

         وطن در هی هی چوپان کُرد است
         که دل را تا بهشت عشق برده است

         وطن یعنی تفنگ بختیاری
         غرور ملی و دشمن شکاری

         وطن یعنی بلوچ باصلابت
         دلی عاشق نگاهی بامهابت

         وطن یعنی خروش شروه خوانی
         ز خاک پاک میهن دیده بانی

         وطن یعنی بلندای دماوند
         ز قهر ملتش ضحاک در بند

         وطن یعنی سهند سرفرازی
        چنان ستارخانش پاک بازی

        وطن یعنی سخن یعنی خراسان
        سرای جاودان عشق و عرفان

        وطن گلواژه‌های شعر خیام
        پیام پر فروغ پیر بسطام...

        مصطفی بادکوبه‌ای


[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

         انسان پدیده ای غریب است .

         به فتح هیمالیا می رود .

         به کشف اقیانوس آرام دست می یابد .

         به ماه و مریخ سفر می کند . و

         تنها یک سر زمین است که هر گز تلاش نمی کند آن را کشف کند !

         و آن دنیای درونی وجود خود است


[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 07:41 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
       
         وطن یعنی درختی ریشه در خاک
         اصیل و سالم و پر بهره و پاک

         وطن خاکی سراسر افتخار است
         که از جمشید و از کی یادگار است

         وطن یعنی سرود پاک بودن
         نگهبان تمام خاک بودن

         وطن یعنی نژاد آریایی
         نجابت مهرورزی باصفایی

         وطن یعنی سرود رقص آتش
         به استقبال نوروز فره‌وش

         وطن خاک اشو زرتشت جاوید
         که دل را می‌برد تا اوج خورشید

         وطن یعنی اوستا خواندن دل
         به آیین اهورا ماندن دل

         وطن شوش و چغازنبیل و کارون
         ارس زاینده رود و موج جیهون

         وطن تیر و کمان آرش ماست
         سیاوش‌های غرق آتش ماست...

         مصطفی بادکوبه‌ای


[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 07:38 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


             تا نیست نگردی، ره هستت ندهند

            این مرتبه با همت پستت ندهند

           چون شمع قرار سوختن گر ندهی

           سر رشته‌ی روشنی به دستت ندهند

           شیخ بهایی

          رحمت الله علیه


[ سه شنبه 20 خرداد 1393 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


آورده اند که در مجلس خرقانی سخن از «کرامت» می‌رفت
و هر یک از حاضران چیزی می‌گفت.
شیخ گفت: کرامت چیزی جز «خدمت خلق» نیست.
چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می‌کرد
و آن دیگر به عبادت خدا مشغول بود.
یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام
و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده است،
روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند.
ندا آمد، آنچه تو کرده‌ای خدا از آن بی‌نیاز است
و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.

شیخ ابوالحسن خرقانی


[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
     

            آپلود عکس
[ جمعه 16 خرداد 1393 ] [ 08:06 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 43 :: ... 11 12 13 14 15 16 17 ...

درباره وبلاگ<


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فال حافظ


وبلاگ اشعار کامل شاعران

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان