حکایت و شعر پند آموز
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق ، سر دوست ندارد آنکه دارد سر دوست  
لینک های مفید
 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

عشق چیزی نیست که به نفرت تبدیل شود,

عشق واقعی همیشه عشق است .


**************************************************************


چرا از بین بردن شخصیت یک نفر را  به له کردن ته سیگار تشبیه کرده اند ؟!


*********************


[ یکشنبه 16 فروردین 1394 ] [ 07:51 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
           
                 من زاده شدم به عشق مادر
                 پرورده شدم به عشق مادر
                 در دامن او شدم چنین نور
                 پیوسته شدم به عشق مادر
                 بوی تن او بهار هر فصل
                 بشکفته شدم به عشق مادر
                 تعلیم نمودیم بیاموز
                 وارسته شدم به عشق مادر
                 از رنج زمان عبور دادی
                 نی خسته شدم به عشق مادر
                 آموخت مرا صبور باشم
                 دل بسته شدم به عشق مادر
                 هر ملک به زیر پای مادر
                 گل دسته شدم به عشق مادر
                 چون داد مرا ز شیره جان
                 لب بسته شدم به عشق مادر
                 در ساحل قلب بی کرانش
                 وابسته شدم به عشق مادر

               



[ یکشنبه 31 فروردین 1393 ] [ 09:03 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

دانه های تسبیح با هم در ارتباط هستند .

آیا ما از دانه های تسبیح کمتریم ؟




[ چهارشنبه 27 فروردین 1393 ] [ 07:26 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

یك مهندس رفت كلانترى تا براى همسر گم شده اش فرم پر كنه !
مهندس : زنم رفته خرید ولى هنوز برنگشته خونه !
پلیس : قدش چقدره ؟
مهندس : تا حالا دقت نكردم !
پلیس : لاغره ؟ چاقه ؟
مهندس : یك كم شاید لاغر یا چاق !؟
پلیس : رنگ چشمهاش ؟
مهندس : دقیقاً نمی دونم !؟
پلیس : رنگ موهاش ؟
مهندس : والا هى رنگ می كنه !!
پلیس : چى پوشیده بود ؟
مهندس : پیراهن !؟ …یا مانتو !؟ … نمی دونم !!
پلیس : با ماشین رفته بود ؟
مهندس : بله
پلیس : اسم ، رنگ و شماره ماشین ؟
مهندس : یك AUDI مشكى A8 . با موتور V6, حجم 3000 سوپرشارژ
 با333 اسب بخار قدرت و دور موتور و تیپ ترونیك هشت سرعته اتوماتیك
با قابلیت تبدیل به مد دستى و تمام چراغهاش فول LED با دیود هاى
تنظیم نور براى تمام فانكشنهاش و……یك خراش خیلى كوچولو هم روى
 در جلویى سمت شاگرد…
(مهندس به اینجا كه رسید زد زیر گریه !!…)
پلیس :(متاثر!!)…: گریه نكنید !
ما ماشینتون رو براتون پیدا می كنیم !!!

                                            


[ یکشنبه 24 فروردین 1393 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت ؟!

شیخ بی درنگ شمشیر از میان بیرون آورد و

مانند جومونگ مرید بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسیم نمود و

گفت :سالهاست که هیچ خری بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند !!!

مریدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را

فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم .

شیخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتیم ،

دوستم ترک تحصیل کرد من معلم مکتب شدم...

حالا او پورشه دارد ، من پوشه...

او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی...

او عینک آفتابی من عینک ته استکانی...

او بیمه زندگانی ، من بیمه خدمات درمانی ...

او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . .

سخن شیخ چون بدین جا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته

و راهی کلاسهای آموزش ثروت گشتندی .

                                


[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 09:16 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

طنزی از ابوالقاسم حالت

☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

ابوالقاسم حالت، شاعر، نویسنده، طنزپرداز و مترجم توانای کشورمان است

که از دوران دبستان او را با شعر مادر (ای مادر عزیز که جانم فدای تو...)

می شناسیم. نوشته‌ی زیر یکی از آثار طنز اوست:

*************************************

در یکی از ممالک اروپا، وقتی که به بخش «خوراک‌پزی» رادیو رسید

این جمله به گوشش خورد:

«شنوندگان گرامی! امروز می‌خواهیم طرز پختن

یک نوع کیک را به شما یاد بدهیم.»

خانم فوراً شوهرش را که تندنویسی می‌دانست صدا کرد و

از او خواست که دستور پختن کیک را برایش بنویسد.

شوهرش مثل همه تندنویسان دستش به قلم و گوشش به رادیو بود؛

هوشش را چه عرض کنم!!

اتفاقاً یک ایستگاه رادیویی دیگر که با این ایستگاه فاصله‌ی

مختصری داشت دستور ورزش می‌داد؛ این دستور هم مرتباً

با دستور خوراک‌پزی قاطی می‌شد! لذا وقتی تندنویس،

آن دستور (تهیه کیک) را نوشت و به خانم تقدیم کرد، خانم اینطور خواند:

«به شماره‌ی یک، دستها روی شکم، یک پیاله آرد روی شانه قرار دهید،

مقداری کشمش بریزید، بطوری که پاشنه‌ی پا روی آن قرار گیرد!

همین که کشمش رنگش تغییر کرد، پا را بلند کنید؛ بعد رویش

آب بریزید بطوریکه تا کمرتان بیاید!

این حرکت را شش بار تکرار کنید! سپس با یک کف دست جوش شیرین

نفس عمیق بکشید بطوریکه پف کند و حس کنید نفستان تنگ شده است!

به پشت بخوابید، دو تخم مرغ را بشکنید! پاها را کاملاً به طرف هوا

کشیده در کاسه بکوبید و آن را به جلو پرتاب نمایید!

بعد یک الک خیلی ریز را روی شکم گذاشته، پاها را جمع نموده

به شماره پنج از بالای الک در کنید!

روی زمین به رو بخوابید و با شکمتان در میان زرده ی تخم مرغ

به چپ و راست بغلتید تا زرده ی تخم مرغ به همه جا برسد!

کاملاً خم شوید و سعی کنید که دستهایتان روی آتش بماند؛

بعد به شماره‌ی سه دستها را بلند کنید، بگذارید سرد شود.

آنگاه هر دو دست را از عقب خوب بسایید. سر را به طرف جلو

برده روی آتش یک چرخ بدهید؛ بعد آن را به عقب خم کرده

سرپوش رویش بگذارید که دم کند!!

بعد سر را به شماره چهار قطعه قطعه بریده با حوله خشک کنید

در بشقاب چیده به مهمان تعارف کنید...!»

                  ابوالقاسم حالت


[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 08:29 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

[ دوشنبه 18 فروردین 1393 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
       
               برد دزدی را سوی قاضی عسس
               خلق بسیاری روان از پیش و پس

               گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود؟
               دزد گفت: از مردم آزاری چه سود؟

               گفت: بدکردار را بد کیفر است
               گفت: بدکار از منافق بهتر است

               گفت: هان بر گوی شغل خویشتن
               گفت: هستم همچو قاضی راهزن

               گفت: آن زرها که بردستی کجاست؟
               گفت: در همیان تلبیس شماست

               گفت: آن لعل بدخشانی چه شد؟
               گفت: می دانیم و می دانی چه شد!

               گفت: پیش کیست آن روشن نگین؟
               گفت: بیرون آر دست از آستین

                دزدی پنهان و پیدا، کار توست
                مال دزدی، جمله در انبار توست

                تو قلم بر حکم داور می بری
                من ز دیوار و تو از در می بری

                حد به گردن داری و حد می زنی
                گر یکی باید زدن، صد می زنی

               می زنم گر من ره خلق، ای رفیق
               در ره شرعی تو قطاع الطریق

               می‌برم من جامه ی درویش عور
               تو ربا و رشوه می گیری به زور

               دست من بستی برای یک گلیم
               خود گرفتی خانه از دست یتیم

               من ربودم موزه و طشت و نمد
               تو سیه دل مدرک و حکم و سند

               دزد جاهل، گر یکی ابریق برد
               دزد عارف، دفتر تحقیق برد

               دیده‌های عقل، گر بینا شوند
               خود فروشان زودتر رسوا شوند

              دزد زر بستند و دزد دین رهید!!
              شحنه ما را دید و قاضی را ندید!!

              من به راه خود ندیدم چاه را
              تو بدیدی، کج نکردی راه را

              می زدی خود، پشت پا بر راستی
              راستی از دیگران می خواستی!!

             دیگر ای گندم نمای جو فروش
             با ردای عُجب، عیب خود مپوش

            چیره‌دستان می ربایند آنچه هست
            می برند آنگه ز دزد کاه، دست

            در دل ما حرص، آلایش فزود
            نیت پاکان چرا آلوده بود

            دزد اگر شب، گرم یغما کردن است
            دزدی حکام، روز روشن است

            حاجت ار ما را ز راه راست برد
            دیو، قاضی را به هر جا خواست برد

                    پروین اعتصامی


[ شنبه 16 فروردین 1393 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]









نگاره: ‏صوفی عشقری

صوفی غلام‌نبی عَشقَری از شاعران پارسی گو در ۱۲۷۱ خورشیدی در پغمان كابل دیده به جهان گشود بود. پدرش شیرمحمد معروف به داده‌شیر تاجرپیشه بود. وی هنوز نخستین سالهای کودکی را سپری نکرده‌ بود که پدر، مادر و برادرش را از دست داد.

او از ۱۸ سالگی به شاعری روی آورد. در سال ۱۲۹۳ خورشیدی غلام نبی نخستین شعرش را به تخلص عشقری سرود. بسیاری از اشعارش در روزنامه‌های آن زمان به چاپ رسید و ۷۰ سال تمام به شاعری پرداخت.

در سال ۱۳۳۵ شغل صحافی را برگزید و با کتاب سروکار پیدا نمود و سپس بزم‌های شاعرانه برپا می‌نمود و سرانجام در ۹ تیر(سرطان) ۱۳۵۸ خورشیدی صوفی غلام نبی عشقری به عمر هشتاد و هفت سالگی درگذشت و در شهدای صالحین به خاک سپرده شد.

سبک شعر عشقری در دو گونه بود. دسته‌ای از اشعار او در سبک ادبی استوار هستند و دسته‌ای دیگر با بهره‌گیری از واژگان زبان عامیانه سروده شده‌است. بخشی از سروده‌های او در کلیاتش در سبک واسوخت است.‏









[ پنجشنبه 14 فروردین 1393 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
حکیم سنایی غزنوی

حکیم سنایی غزنوی از بزرگ‌ترین شاعران قصیده‌گو و مثنوی‌سرای زبان پارسی است، که در سدهٔ ششم هجری می‌زیسته است.

حکیم سنائی در سال ۴۷۳ هجری قمری در شهر غزنه دیده به‌جهان گشود، و در سال ۵۴۵ هجری قمری در همان شهر درگذشت.

در آغاز سنایی طبق عادت آن زمان به دربار پادشاهان روی آورد و به دستگاه غزنویان راه پیدا نمود. او در ابتدا به مداحی پرداخت تا اینکه یکباره شیدا شد و دست از جهان و جهانیان شست. سنایی چند سالی از دوران جوانی را در شهرهای بلخ و سرخس و هرات و نیشابور گذراند. می‌گویند در زمانی که در بلخ بود به کعبه رفت. پس از اینکه از مکه بازگشت مدتی در بلخ ماند. در سال ۵۱۸ ه.ق به غزنین برگشت. یادگار پر ارزش سفرهایش مقداری از قصاید وی می‌باشد. پس از بازگشت به غزنین می‌گویند که خانه‌ای نداشت و یکی از بزرگان غزنین بنام خواجه عمید احمدبن مسعود به او خانه‌ای بخشید و سنایی تا پایان عمر در غزنین در عزلت به سر برد. و در این زمان مثنوی حدیقةالحقیقه را نوشت.

اندرزهای حکیم سنایی دلاویز و گوناگون، شعرش روان و پرشور و خوش بیان، و خود او، در زمرهٔ پایه گذاران نخستین ادبیات منظوم عرفانی در زبان فارسی به‌شمار آمده است.

او در مثنوی، غزل و قصیده توانائی خود را به روشنی نشان داده است.سنائی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی که مسعود در اسارت بود، برای او تدوین کرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و پراکنده شد و این نیز از بزرگواری سنایی حکایت می‌کند.

بسیاری از مفاهیم و مضامین بلند اخلاقی و عرفانی، برای نخستین بار، با سحر و سادگی سخن دل‌نشین، زلال، و از جان برخاستهٔ حکیم سنایی به ادبیات کهن فارسی وارد شد.

معانی و الفاظ نو ظهور عرفانی در شعر و سخن سنائی در اشعار و اندیشه‌های دیگر استادان سخن فارسی همچون مولانا تأثیر گذارده و در مواردی بازتاب مستقیم داشته‌اند.

مولانای بلخی، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را به منزلهٔ روح و چشم خود می‌دانست:

عطار روح بود و سنایی دو چشم او  
مـا از پـی سـنایی و عـطـار آمـدیـم

[ پنجشنبه 14 فروردین 1393 ] [ 08:53 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

            از آجیل سفره ی عید
            چند پسته لال مانده است  

            آنها که لب گشودند ، خورده شدند
            آنها که لال مانده اند ، می شکنند

            دندانساز راست می گفت:

            پسته ی لال، سکوت دندان شکن است.

                         اکبر اکسیر

از آجیل سفره ی عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند خورده شدند
آنها که لال مانده اند می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته ی لال، سکوت دندان شکن است.

 اکبر اکسیر

[ چهارشنبه 13 فروردین 1393 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


           زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

           ورنه بر سنگ م
زارش آب پاشیدن چه سود


             


[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 10:11 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
 
         زمانی که به دنیا آمدم، سیاه بودم
         زمانی که بزرگ می شوم، سیاهم
         زمانی که زیر آفتاب می روم، سیاهم
         زمانی که بیمارم، سیاهم
         زمانی که می میرم، سیاهم

          و تو

        زمانی که به دنیا می آیی، صورتی هستی
        زمانی که بزرگ می شوی، سفید هستی
        زمانی که بیمار می شوی، سبز هستی
        زمانی که زیر آفتاب می روی، سرخ هستی
        زمانی که سردت می شود، آبی هستی
        زمانی که می میری، بنفش هستی
        و تو جرات آنرا داری که به من بگویی
        رنگین پوست!!

        این شعر در سازمان ملل ، دنیا را لرزاند.
        این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده است...
        یک کودک آفریقایی این شعر را سروده است.
        شعرش در سال ۲۰۰۵ در سازمان ملل خوانده شد.


[ دوشنبه 11 فروردین 1393 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
      
                یاد دارم یک غروب سرد سرد
                می‌گذشت از کوچه‌مان یک دوره گرد

                دوره گردم دار قالی می‌خرم
                دسته دوم، جنس عالی می‌خرم

                گر نداری کوزه خالی می‌خرم
                کاسه و ظرف سفالی می‌خرم

                اشک در چشمان بابا حلقه بست
                عاقبت آهی زد و بغضش شکست

                اول سال است و نان در خانه نیست
                ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟

                سوختم، دیدم که بابا پیر بود
                خواهر کوچکترم دلگیر بود

                بوی نان تازه هوشم را ربود
                اتفاقا مادرم هم روزه بود

                خم شده آن قامت افراشته
                دست خوش رنگش ترک برداشته

                مشکل ما درد نان تنها نبود
                فکر می‌کردم خدا آنجا نبود

                باز آواز درشت دوره‌گرد
                پرده اندیشه‌ام را پاره کرد:

                دوره گردم دار قالی می‌خرم
                دسته دوم جنس عالی می‌خرم

                خواهرم بی روسری بیرون دوید
                آی آقا، سفره خالی می‌خری؟؟


[ یکشنبه 10 فروردین 1393 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

                           مرد اگـر عـاشق شود عالم گـلستان می شود
                     زن اگـر عـاشق شود آخـر پـشـیمان می شود

                     مرد اگـر عـاشق شود از عـشق گـیرد آبـرو
                     زن اگـر عـاشق شود در عـیب می افتد فرو

                     مرد اگر عاشق شود در نغمه می افتد هزار
                     زن اگر عاشق شود بـرفـاب ریـزد در بـهار

                     مرد اگـر عاشق شود زرتـاج ماند بر سرش
                     زن اگـر عاشق شود از شـرم سوزد پیکرش

                     مرد اگر عاشق شود دنیا همی گردد بـهشت
                     زن اگر عاشق شود تابد چـو دیو بد سـرشت

                    زلفیه عطایی شاعر معاصر تاجیکستان

[ شنبه 9 فروردین 1393 ] [ 09:36 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
                       حکایت مولانا
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺗﻬﯽ ﺩﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻓﻘﺮ ﻭ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﻣﯽﮔﺬﺭﺍﻧﺪ
ﻭ ﺑﺎ ﺳﺎﺋﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻥ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻗﻮﺕ ﻭ ﻏﺬﺍیی ﻧﺎﭼﯿﺰ
ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﺳﯿﺎﺏ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﻫﻘﺎﻥ
ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﻟﺒﺎسش ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﺯﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻣﯽﮔﺸﺖ ﺑﺎ
ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺧﻮﺩ ﺳﺨﻦ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺸﺎﯾﺶ ﺁﻧﻬﺎ
ﻓﺮﺝ ﻣﯽﻃﻠﺒﯿﺪ ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ :
ﺍﯼ ﮔﺸﺎﯾﻨﺪﻩ ﮔﺮﻩﻫﺎﯼ ﻧﺎﮔﺸﻮﺩﻩ ﻋﻨﺎﯾﺘﯽ ﻓﺮﻣﺎ ﻭ ﮔﺮﻩﺍﯼ ﺍﺯﮔﺮﻩﻫﺎﯼ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺑﮕﺸﺎﯼ .
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﯽﺭﻓﺖ،
ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﯾﮏ ﮔﺮﻩ ﺍﺯ ﮔﺮﻩﻫﺎﯼ ﺩﺍﻣﻨﺶ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻨﺪﻡﻫﺎ
ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯼ ﯾﺎﺭ ﻋﺰﯾﺰ
ﮐﺎﯾﻦ ﮔﺮﻩ ﺑﮕﺸﺎﯼ ﻭ ﮔﻨﺪﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺰ؟
ﺁﻥ ﮔﺮﻩ ﺭﺍ ﭼﻮﻥ ﻧﯿﺎﺭﺳﺘﯽ ﮔﺸﻮﺩ
ﺍﯾﻦ ﮔﺮﻩ ﺑﮕﺸﻮﺩﻧﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟


ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻧﺸﺴﺖ ﺗﺎ ﮔﻨﺪﻡﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ
ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﯾﺪ ﺩﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﯿﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺯﺭ ﺭﯾﺨﺘﻪ
ﺍﺳﺖ! ﭘﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻓﻀﻞ ﻭ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﯼ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺘﻮﺍﺿﻌﺎﻧﻪ ﺑﻪ
ﺳﺠﺪﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻃﻠﺐ ﺑﺨﺸﺶ ﻧﻤﻮﺩ ...

ﻧﺘﻴﺠﻪ ﮔﻴﺮﯼ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ :

ﺗﻮ ﻣﺒﯿﻦ ﺍﻧﺪﺭ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﯾﺎ ﺑﻪ ﭼﺎﻩ
ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﻦ، ﮐﻪ ﻣﻨﻢ ﻣﻔﺘــﺎﺡ ﺭﺍﻩ ...



[ جمعه 8 فروردین 1393 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 40 :: ... 11 12 13 14 15 16 17 ...

درباره وبلاگ<


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فال حافظ


وبلاگ اشعار کامل شاعران

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان