تبلیغات
حکایت و شعر پند آموز

حکایت و شعر پند آموز
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق ، سر دوست ندارد آنکه دارد سر دوست  
لینک های مفید
 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

عشق چیزی نیست که به نفرت تبدیل شود,

عشق واقعی همیشه عشق است .


**************************************************************


چرا از بین بردن شخصیت یک نفر را  به له کردن ته سیگار تشبیه کرده اند ؟!


*********************


[ یکشنبه 16 فروردین 1394 ] [ 06:51 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
             دوش مادر زن به من پرخاش کرد
        هیکلم با چوب آش و لا ش کرد
       
         گفت : ای داماد ، ای آدم نشو
        حیف آن دختر که من دادم به تو
       
        من نمی دانستم آدم نیستی
        لایق لطف دمادم نیستی
    
        هر کسی داماد شد در عمر خویش
        بی گمان یا خر بُود یا گاومیش
     
        گفتمش : من اول آدم بوده ام
        تاج گل بر فرق عالم بوده ام
            
        بعد از روی جوانی خر شدم
        پایبند خانه و همسر شدم
    
        آدم اول کم کمک خر می شود
        بعد از آن ناچار شوهر می شود
      
        هر کسی کو زن گرفت از بی غمی
        نام او دیگر نباشد آدمی
       
        غیر شوی حضرت حوا ، که بود
        شوهری «آدم» بر او صدها درود
     
        حق تعالی نام او آدم گذاشت
        چون که این داماد ، مادر زن نداشت



[ یکشنبه 20 مهر 1393 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

بر روی سنگ قبر خانم  "آنه ماری شیمل" مستشرق آلمانی

با خط زیبای نستعلیق این جمله از امیر المؤمنین حضرت علی

نقش بسته است که :

الناس نیام فاذا ماتوا انتبهو (مردم خوابند و وقتی می میرند بیدار خواهند شد)


        


[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 06:30 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که در این میان

نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه می خری؟

او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم. حساب کرد

ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی می گیرد و حتی در مخارج خانه هم

می ماند. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت. در یکی از بندهای

یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد

 به نوشتن تا اینکه دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟

پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را مینویسم.

پسرک گفت: بابا بزرگ بنویس مرغ های خوشمزه هم درست می کنی.

درست بود؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها

 میزد مزه ی مرغ ها شگفت انگیز می شد. او راهش را پیدا کرد.

پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد!

دومین رستوران نه! سومین رستوران نه! او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد

و ششصدوبیست و چهارمین رستوران، حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ

 ساندرس استفاده کند.

امروزه کارخانه پودر مرغ کنتاکی (KFC) در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد.

 اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ

کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند

باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند.


[ جمعه 18 مهر 1393 ] [ 07:12 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

            مرا این زخمها بر سینه از دست خودست، آری

            کسی را هر چه پیش آید ز دست خویش می‌آید

                               هلالی جغتایی


[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ…

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ شد ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ!!!

ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ … ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ و ﺩﺍﺩ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺴﯽ

ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍﺑﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻫﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ

ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ '

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نگهبان ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ

ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ …

ﺍﻭ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ؟ !!! …

ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯدی ،!!!

ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :

« ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ

ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ،

ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ورود

با من ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ من

خداحافظی ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ…

ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ من ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴتم…

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ روزهای ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍﻧﺸﻨﯿﺪﻡ…

ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ سری ﺑﺰﻧﻢ …

ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍین ﮑﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ،

ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ »


""ﻣﺘﻮﺍﺿﻊ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍ ﻣﻮ ﻧﻤﺎﻥ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ""



[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 07:42 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


 آشیانه های سوخته

(برای مظلومیت کوبانی  و در ملامت و سرزنش سکوت

بسیاران ... و خودم که بخشی از اصالت و هویتم کُرد است )

آشیانه هامان سوخت،در شرار خامی ها
ننگ سر برآورد از مرگ نیکنامی ها

رهروان پریشان از غربت بیابان ها
کاروان هراسان از وحشت حرامی ها

نه صلابت سوگند،نه قِداست پیوند
مَرد را ز پا افکند،رنج بی مرامی ها

کوچه ای تباه اینجا،خانه ای سیاه اینجا
بی فروغ ماه اینجا،خلوت جذامی ها

ما در آتشیم ای دوست، سرد و ناخوشیم ای دوست
رنج می کشیم ای دوست،جای شادکامی ها

بُهت بود و حیرانی،درد بود و ویرانی
آنچه دید کوبانی،از چنین حرامی ها ...

.........................................................سهیل محمودی

........................................................ 15 مهرماه 1393


[ سه شنبه 15 مهر 1393 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


به مختارالسلطنه گفتند که ماست در تهران خیلی گران شده است.

فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی ناشناس به یکی از دکان‌های

شهر سر زد و ماست خواست.

ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می‌خواهی؟

ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه !

وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.

ماست فروش گفت: ماست خوب همان است که از شیر می‌گیرند و

بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه

همین تغار دوغ است که در جلوی دکان می‌بینی که یک سوم آن ماست و

دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم.

تو از کدام می‌خواهی؟!

مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی

آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا

در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی که

به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکد!

چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را

کیسه کردند!وقتى میگن فلانى ماست شو كیسه كرده یعنى این......



[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

                         عاشقان عیدتان مبارک باد

                         
[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ.
ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ...!

ﺁنطﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ:
ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ...!

ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ؛ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ:
ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ ...!

ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ:
ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ...!

ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ:

«ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ»..

و همه ( کفش ، صید ،غرق ، مروارید ، موج ) را در خود جای بده .




[ جمعه 11 مهر 1393 ] [ 07:59 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

    

         با نگاهی که شب دوش اشارت کردی
         به خدا بود و نبودم همه غارت کردی

         آشکارا نتوان گفت چه کردی و چه بود
         آن عبارت که تو پنهان به اشارت کردی

         کعبه‌ی گل همه را، کعبه‌ی دل خاصان راست
         کعبه سهل است، خدا را تو زیارت کردی

        دلم آتشکده‌ی عشق و ز غم ویران بود
        تو بت آتشکده‌ی عشق عمارت کردی

        شعر و شور و دل دیوانه و آزادگیم
        همه را بسته‌ی زنجیر اسارت کردی

        ابر من عابر آفاق نهان نومیدی
        آشکارا تو ز امید عبارت کردی

        کاش می‌شد بنویسم چه نوشتی با چشم
        کاش می‌گفت عبارت چه اشارت کردی

        نادر از هند نبرد، آنچه تو بردی ز دلم
        که تو مهری و مهاری و مهارت کردی

        دلم ایران و تو اسکندر طاییس اطوار
        زدی و سوختی و کشتی و غارت کردی

                   مهدی اخوان ثالث؟


[ پنجشنبه 10 مهر 1393 ] [ 07:00 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


        دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی «دلی»
        زنهار بد مکن که نکرده‌ست عاقلی

        این پنج روزه مهلت ایام آدمی
        آزار مرمان نکند جز مغفلی

        باری نظر به خاک عزیزان رفته کن
        تا مجمل وجود ببینی مفصلی

        درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند
        بیرون ازین دو لقمه‌ی روزی تناولی

        زان گنجهای نعمت و خروارهای مال
        با خویشتن به گور نبردند خردلی

        از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت
        بهتر ز «نام نیک» نکردند حاصلی

        بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت
        گویند ازو هنوز که بوده‌ست «عادلی»

        ای آنکه خانه در ره سیلاب می‌کنی
        بر خاک رودخانه نباشد معولی

       دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد
       هرگز نبود دور زمان بی‌تبدلی...

                 سعدی شیرازی


[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 09:29 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


از دیو و دد ملول بود و با چراغ گِرد شهر می‌گشت. در جست و جوی

انسان بود. گفتند: نگرد كه ما گشته‌ایم و آنچه می جویی یافت می‌نشود.

گفت: می گردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است.

و گفت: قحطی است، نه قحطی آب و نان، كه قحطی انسان.

برآشفتند و به كینه برخاستند و هزار تیر ملامت روانه‌اش كردند؛

كه ما را مگر نمی‌بینی كه منكر انسانی. چشم باز كن تا انكارت از میانه

برخیزد.خنده زنان گفت: پیشتر كه چشمهایم بسته بود، هیاهو می‌شنیدم،

گمانم این بود كه صدای انسان است. چشم كه باز كردم اما

همه چیز دیدم جز انسان. خنجر كشیدند و كمر به قتلش بستند

و گفتند: حال كه ما نه انسانیم، تو بگو این انسان كیست

كه ما نمی‌شناسیمش!

گفت: آنكه دریا دریا می‌نوشد و هنوز تشنه است. آنكه كوه

را بر دوشش می‌گذارند و خم بر ابرو نمی‌آورد. آنكه نه او از غم

كه غم از او می‌گریزد. آنكه در رزمگاه دنیا جز با خود نمی‌جنگد و

از هر طرف كه می‌رود جز او را نمی‌بیند. آنكه با قلبی شرحه شرحه

تا بهشت می‌رقصد، آنكه خونش عشق است و قولش عشق.

آنكه سرمایه‌اش حیرت است و ثروتش بی‌نیازی. آنكه سرش را

می‌دهد، آزادگی‌اش را اما نه. آنكه در زمین نمی‌گنجد، در آسمان نیز.

آنكه مرگش زندگی است. آنكه خدا را ...

او هنوز می‌گفت كه چراغش را شكستند و با هزار

دشنه پهلویش را دریدند.

فردا اما باز كسی خواهد آمد، كسی كه از دیو و دد ملول

است و انسانش آرزوست.

عرفان نظر آهاری
از کتاب «پیامبری ار کنار خانه ما رد شد»


[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

ا مشب صدف، بر گوهری ، یک بحر گوهر می دهد

یک گوهر اما از دو عالم ،پر بها تر می دهد

تبریک گو بر مصطفی ، جبریل از دادار شد

زهرا امانت باشد و حیدر امانت دار شد

حلول ماه ذی الحجه بر همه عزیزان مبارک باد.

[ پنجشنبه 3 مهر 1393 ] [ 10:41 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

       به بهانه‌ی فرخنده زاد روزش

       نمی‌شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره؟
       نمی‌شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره؟

       دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
       ببره از اینجا و اونور ابرا بذاره

       دلامون قرار گذاشتن همیشه با هم باشند
       رو قرارش نکنه یه هو دلت پا بذاره

       دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلا
       که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره

       یه پا مجنونه دلم به شوق لیلی که می خواد
       بارو بندیلو ببنده سر به صحرا بذاره

       تو دلت بوسه می خواد من می دونم اما لبت
       سر هر جمله دلش می خواد، یه اما بذاره

       بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار
       همه ی دنیا منو همیشه تنها بذاره

       من می‌خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
       اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

                  حسین منزوی


[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
 
امسال مرداد ماه رفتم کانادا . در یک فروشگاه به یک خانم مسن افغانی

 برخورد کردم . کنار هم نشستیم و سر صحبت باز شد . پرسیدم اینجا

چه می کنی ؟ گفت : من مدت 30 سال ایران بودم در شهر ری .

رفسنجانی خیر ندیده ما را بیرون کرد . ما آمدیم کانادا . در این جا

دولت بمن ماهی 800 دلار می دهد . من 500 دلار کرایه آپاراتمان می دهم

 و 300 دلار خرج می کنم . دخترم هم کالج می رود . بیمه رایگان هم دارم .

دیدم یک ویلچر برقی سوار است . گفتم : خوب این ویلچر را چند گرفتی .

گفت : دولت کانادا برایم گرفته به 5000 دلار . نگاهی به او کردم و

گفتم راضی هستی . در جواب گفت : نه . خاک برسرشان ! گفتم چرا ؟

گفت پولم را بدهند تا بروم ایران و در شاه عبذالعظیم نماز بخوانم .

با تعجب گفتم ! (خیر نبیند رفسنجانی و خاک برسر دولت کانادا )

تا تو بروی شاه عبدالعظیم نماز بخوانی . نه جانم .

تو برو کابل نماز بخوان . در جواب گفت آخه می کشند !!!!!!!!!!!!


 (  هم  سیاست ، هم اقتصاد ، هم دین ) . 

  به این میگن قدر ناشناس .

دستی که نمک ندارد . نتیجه خدمت کردن .
.....



[ یکشنبه 30 شهریور 1393 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 47 :: ... 11 12 13 14 15 16 17 ...

درباره وبلاگ<


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فال حافظ


وبلاگ اشعار کامل شاعران

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان