حکایت و شعر پند آموز
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق ، سر دوست ندارد آنکه دارد سر دوست  
لینک های مفید
 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

عشق چیزی نیست که به نفرت تبدیل شود,

عشق واقعی همیشه عشق است .


**************************************************************


چرا از بین بردن شخصیت یک نفر را  به له کردن ته سیگار تشبیه کرده اند ؟!


*********************


[ یکشنبه 16 فروردین 1394 ] [ 07:51 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


آورده اند که در مجلس خرقانی سخن از «کرامت» می‌رفت
و هر یک از حاضران چیزی می‌گفت.
شیخ گفت: کرامت چیزی جز «خدمت خلق» نیست.
چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می‌کرد
و آن دیگر به عبادت خدا مشغول بود.
یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام
و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده است،
روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند.
ندا آمد، آنچه تو کرده‌ای خدا از آن بی‌نیاز است
و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.

شیخ ابوالحسن خرقانی


[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
     

            آپلود عکس
[ جمعه 16 خرداد 1393 ] [ 08:06 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده .

 شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ،

برای همین ، تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ،

مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه می خواهد

چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد

كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ،

نزد قاضی برود و شكایت كند.

اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد .

زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت

و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه

او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند .

از : پائولو کوئیلو

همیشه این نکته را به یاد داشته باشیم که ما انسانها

 در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم...



[ سه شنبه 13 خرداد 1393 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی...
به روی یکدگر، ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم
بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه ی صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی
با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی
ناز بر یک ناروا گردیده، خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش
به جز اندیشه ی عشق و وفا
معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته
و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

و گر نه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم؟!!

عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!

رحیم معینی کرمانشاهی


[ دوشنبه 12 خرداد 1393 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

نامه ای از سهراب: نوشته شده بیش از نیم قرن پیش.

...در هیاهوی اشیا بودم که مرا صدا زدی. در صدایت مهر بود.

 و نوازش بود. هرچه به دور از هم افتاده باشیم،

گاه دریچه هامان را می گشاییم، ویکدیگر راصدا می زنیم.

وصدا زدن چه خوش است.صدایی نیست که نپیچد.

 و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربان تر از آن است

که پنداشته ایم. من گوش به زنگ وزش ها نشسته ام.

 و نگاه می کنم. زندگی را جور دیگر نمی خواهم،

 چنان سرشار است که دیوانه ام می کند. دست به پیرایش جهان نزنیم.

گاه از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها، از این آب های روشن

 پر می شوند. راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا

گواراست. من به میهمانی جهان آمده ام. و جهان به میهمانی من.

اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بیدِ خانهِ ما ،

 هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم بِراهی می سوخت.

همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم.

شگفتی را دوست دارم. و پژمردگی را هم.

دیدار دوست ما را پرواز می دهد. و نان و سبزی هم.

 آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، درسیمای سنگ هست.

 در ابر آسمان هست. شاید از آغاز خدا را، وحقیقت را ،

 در دشت های آفرینش درو کرده اند. اما هرسو خوشه ها بجاست.

 من از همه صخره ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را در یابم.

 از دوباره دیدین هیچ رنگی خسته نخواهم شد.

 نگاه را تازه کرده ام.من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون

 خویش را تازه خواهم کرد - بگذار هر بامداد، آفتاب بر این

 دیوار آجری بتابد تا ببینی روان من هر بار در شور تماشا

چه می کند. دریغ که پلک ها در این پرتو سرمدی گشوده نمیگردد.

دل هایی هست که جوانه نمیزند. من این را در دریافتم و

سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان ها بادبان خواهد گسترد.

 و قطره ها دریا خواهد شد.

نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب پاشی کنیم.

 و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم.

و اگر تنهایی از نفس افتاد در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم.

سهراب . تهران - ٢ اردیبهشت ١٣٤٢


[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

داستان موسی و شبان:

دید موسی یک شبانی را به راه >>  کو همی‌گفت ای گزیننده اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ >> چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامه‌ات شویم شپشهاات کشم >>شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بوسم بمالم پایکت >>وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من >>ای بیه ادت هی هی و هی های من

این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان>>گفت موسی با کی است این ای فلان

گفت با آنکس که ما را آفرید>>این زمین و چرخ ازو آمد پدید

گفت موسی های بس مدبر شدی>>خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژست این چه کفرست و فشار؟>>پنبه‌ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد>>کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

چارق و پاتابه لایق مر تراست>>آفتابی را چنین ها کی رواست؟

گر نبندی زین سخن تو حلق را>>آتشی آید بسوزد خلق را

آتشی گر نامدست این دود چیست >>جان سیه گشته روان مردود چیست

گر همی‌دانی که یزدان داورست >> ژاژ و گستاخی ترا چون باورست

دوستی بی‌خرد خود دشمنی‌ست>>حق تعالی زین چنین خدمت غنی‌ست

با کی می‌گویی تو این با عم و خال >>جسم و حاجت در صفات ذوالجلال

شیر او نوشد که در نشو و نماست>>چارق او پوشد که او محتاج پاست

ور برای بنده‌شست این گفت تو >>آنک حق گفت او من‌ست و من خود او

آنک گفت انی مرضت لم تعد >>من شدم رنجور او تنها نشد

آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست >>در حق آن بنده این هم بیهده‌ست

بی ادب گفتن سخن با خاص حق >>دل بمیراند سیه دارد ورق

گر تو مردی را بخوانی فاطمه >>گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه

قصد خون تو کند تا ممکن‌ست>>گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکن‌ست

فاطمه مدح‌ست در حق زنان>>مرد را گویی بود زخم سنان

دست و پا در حق ما استایش است >>در حق پاکی حق آلایش است

لم یلد لم یولد او را لایق است>>والد و مولود را او خالق است

هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست>>هرچه مولودست او زین سوی جوست

زانک از کون و فساد است و مهین>>حادث‌ست و محدثی خواهد یقین

گفت ای موسی دهانم دوختی >>وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت >>سر نهاد اندر بیابانی و رفت...

مولانا

‏داستان موسی و شبان:

دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی‌گفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت؟
چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه‌ات شویم شپشهاات کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای بیه ادت هی هی و هی های من
این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان
گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که ما را آفرید
این زمین و چرخ ازو آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار؟
پنبه‌ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تراست
آفتابی را چنین ها کی رواست؟
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گر نامدست این دود چیست
جان سیه گشته روان مردود چیست
گر همی‌دانی که یزدان داورست
ژاژ و گستاخی ترا چون باورست
دوستی بی‌خرد خود دشمنی‌ست
حق تعالی زین چنین خدمت غنی‌ست
با کی می‌گویی تو این با عم و خال
جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شیر او نوشد که در نشو و نماست
چارق او پوشد که او محتاج پاست
ور برای بنده‌شست این گفت تو
آنک حق گفت او من‌ست و من خود او
آنک گفت انی مرضت لم تعد
من شدم رنجور او تنها نشد
آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست
در حق آن بنده این هم بیهده‌ست
بی ادب گفتن سخن با خاص حق
دل بمیراند سیه دارد ورق
گر تو مردی را بخوانی فاطمه
گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکن‌ست
گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکن‌ست
فاطمه مدح‌ست در حق زنان
مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استایش است
در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است
والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست
هرچه مولودست او زین سوی جوست
زانک از کون و فساد است و مهین
حادث‌ست و محدثی خواهد یقین
گفت ای موسی دهانم دوختی
وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت
سر نهاد اندر بیابانی و رفت...

مولانا

بخش دوم فردا همین ساعت پیشکش می‌شود...‏



[ پنجشنبه 8 خرداد 1393 ] [ 09:08 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

آرزو :

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛

نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟"

گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!

چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.

باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ،

با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود

را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب

که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

نتیجه : یک آرزوی معقول داشته باشیم حتی از خدا  .


[ پنجشنبه 8 خرداد 1393 ] [ 08:35 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

امشب مدینه نور باران است .

سلام بر فرستاده خدا .

سلام بر رسول الله .

عید بر همه مسلمین مبارک .

‏امشب مدینه نور باران است .

 سلام بر فرستاده خدا . 

سلام بر رسول الله .

عید بر همه مسلمین مبارک .‏

چند سال پیش این مو قع مدینه بودم .

خیلی دلم براین شب غریب د ر شهر مدینه سوخت .

 گفتم رسول الله در شهر خودش غریب است ؟!


[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 09:06 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

    
[ پنجشنبه 1 خرداد 1393 ] [ 09:04 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]



    
[ پنجشنبه 1 خرداد 1393 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان

مسجدی بزرگ می ساختند. چند روز قبل از افتتاح مسجد،

کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مناره مسجد را دید به یکی از کارگران گفت:

فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه ! کارگرها خندیدند.

اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید!

کارگر چوب بیاورد. چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید.

فششششششااااررر...!!!

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!!

و تشکر کرد و دعایی کرد  و رفت...

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از

معمار با تجربه پرسیدند؟!

معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با

دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد

کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...

این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !

                           

                            

                              
[ جمعه 26 اردیبهشت 1393 ] [ 11:52 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و
مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتی از

بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به

هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه
باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد…

به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه.
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت:

لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم .

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم

این هم سند آن است دیگر لازم نیست بهشت را بخرید
چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.

این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای
 به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان،

خود را برای اینکه مردم را از گمراهی رها سازد، آماده کرد....


[ جمعه 26 اردیبهشت 1393 ] [ 07:37 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

           خدا در حال توزیع کردن بود .

          از بنده سئوال کرد؟  میخوری ، یا میبری

         بنده جواب داد : میخورم

         غافل از این که :

         لذت را میبرند ، غم را می خورند


[ پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 ] [ 12:13 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

     در مثل داریم که غم و غصه رو پشت در خونه بذار و برو تو خونه .

   حکایت :        

   درخت مشکلات

   نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و

   تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش

   دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.

   قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد.

   او با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .

   چهره اش بی درنگ تغییر کرد.

   خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،

    برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند

    تا نوشیدنی بنوشند . از آنجا می توانستند درخت را ببینند .

    دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد،

    و دلیل رفتار نجار را پرسید.

    نجار گفت :

    ((  این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی

    پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر

    و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به

    شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم

    سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .

    جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم

    تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ،

    و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند . ))



[ چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 ] [ 11:32 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]




آپلود عکس
[ شنبه 20 اردیبهشت 1393 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 42 :: ... 11 12 13 14 15 16 17 ...

درباره وبلاگ<


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فال حافظ


وبلاگ اشعار کامل شاعران

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان