تبلیغات
حکایت و شعر پند آموز

حکایت و شعر پند آموز
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق ، سر دوست ندارد آنکه دارد سر دوست  
نویسندگان
لینک دوستان
لینک های مفید
 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
                
                   قابل توجه : در کنار صفحه قسمت کینک دوستان

                آدرس وبلاگ های دیگر من

               1-
عصار خونه سید رضا آیتی

                                        mamanasal.mihanblog.com                       
              2-سفره نامه بانو آیتی

                                          traveloug.mihanblog.com

             3- شجره نامه سادات آیت ،آیتی ،سرمدی ، محزونی 

                                      ssadaatma . mihanblog. com  

              4 - کانال تلگرام  عصار خونه سید رضا آیتی نجف آباد

                                           
@assarkhoneh                                        


[ دوشنبه 29 آذر 1395 ] [ 10:17 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

ای کاش


                    
      





طبقه بندی: شعر و موسیقی ،
[ دوشنبه 16 آذر 1394 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]


                    





طبقه بندی: حکایت،
[ دوشنبه 16 آذر 1394 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]





         تا نظر شما چه باشد




طبقه بندی: طنز و بازی ،
[ یکشنبه 15 آذر 1394 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

این سکه متعلق به کشور فلسطین است . با 3 زبان

برای کسانی می گویند فلسطین نبوده .

حال یک شاهدی که من دارم .

دایی من درسال 1940 به عراق ، سوریه ، فلسطین و حجاز سفر

کرده . در بین فلسطین و سوریه این تسبیح را خریده و سوغات آورده .

من نمیتوانم بگویم فلسطین نبوده

















         







  





طبقه بندی: تاریخ،
[ شنبه 14 آذر 1394 ] [ 09:05 ق.ظ ] [ بانو آیتی ]

یک اصطلاح.

امروز بیک نفر گفتم :

خونه خواهرم رفتم ، مریض بوده . « داشت آب غوره می گرفت » .

گفت وای چه حوصله ایی ، این ها همه آبغوره دم مغازه


             


طبقه بندی: حکایت، طنز و بازی ،
[ پنجشنبه 12 آذر 1394 ] [ 06:13 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

قسمت سوم

دشمن من ...برادر من

سرنوشت دو سرباز ایرانی و عراقی .

زاهد سرباز ایرانی از سال 1982تا سال 1990

ناجح سرباز عراقی از سال 1980تا سال 2000

******************************
ناجح گفت : بهبود پیدا کردن خیلی سخت بود .

مثل یک خراش که روی صورت شما ایجاد شده باشد .

در مقابل شما به هر سمت که نگاه می کنی

درون آینه خراش روی چهره ات را می بینی

و همیشه شما را به خاطرات گذشته باز می گرداند .

خیلی سخت بود تا یک زندگی معمولی داشته باشم .

زاهد گفت : نمی دونستم چه کاری باید انجام بدهم .

بالاخره یه کاری پیدا کردم . بعنوان دریا نورد .

با کشتی به ونکور کانادا آمدم . هیچ کس را نمی شناختم و

هیچ ارتباطی با کسی نداشتم . از زندگی خسته شده بودم .

از نظر احساسی شکسته .

وقتی کشتی رفت افسردگی من چند برابر شد .

تصمیم به خودکشی گرفتم . هم اتاقی من و دوستش بهم پیشنهاد دادند

که به موسسه زنده ماندگان از شکنجه ونکوور بروم .به آنجا رفتم .

آن روز ناجح به همراه  برادرش به همان موسسه برای گرفتن وقت مشاوره آمدند.

ناجح گفت : برادرم رانندگی نمی کند و من آنها رو به آن موسسه بردم .

وقتی آمدم مردی را دیدم که آنجا نشسته بود و چهره اش به عراقی ها

شباهت داشت .

در زبان هر دوی ما «سلام » یک کلمه مشابه است .

ناجح گفت : شما عراقی هستی .

زاهد،  من گفتم نه . من ایرانی هستم . فکر کنم تو هم ایرانی باشی .

ناجح گفت : نه من عراقی هستم .

زاهد گفت : اون با یک لهجه قوی شروع به حرف زدن کرد .

اوه تو فارسی حرف میزنی ، زبان ما را بلدی .از کجا یاد گرفتی ؟

ناجح گفت : داستانش طولانیه .

زاهد گفت : ایران زندگی کردی ؟

ناجح گفت : نه نه . من اسیر جنگی بودم .

زاهد گفت : خندیدم و بهش گفتم من هم اسیر جنگی بودم .

بهش گفتم منظورت خرمشهره ، دیگه آره .

ناجح گفت : آره خرمشهر . من آنجا سرباز بودم .

زاهد گفت : چه روزی

ناجح گفت : من زمان را بهش گفتم .

زاهد گفت : اونجا کدام سنگر بودی ؟

ناجح گفت : نمیدونم . یک سرباز ایرانی که ریش و سبیل نداشت ....

زاهد گفت : من شناختمش ، تو قرآن داشتی با عکس پسر و دوست دخترت .

ناجح گفت : تو از کجا میدونی . گفت آهان و شروع به لرزیدن کرد .

زاهد گفت : روی بازوی راستت علامت داری و روی شکمت اثر بخیه هست .

ناجح گفت : آره درسته .اون هم شوکه شده بود .

زاهد گفت : من، من و شروع به فریادزدن کرد .

ما توی اون اداره سرو صدا به پا کردیم .

داستانی که در مورد سرباز بهت گفتم .اون اینجاست . توی کانادا .

ناجح گفت : 20 سال پیش اسمت را بمن نگفتی . میشه بگی اسمت چیه .

زاهد گفت : تو هم اسمت را بمن نگفتی . من زاهد

اسم من هم ناجح . ما گریه کردیم .

****************************

اونجا بین 36 میلیون انسان در کانادا آنها همدیگر را ملاقات کردند .

این یک معجزه است .

ناجح گفت : اون حالش خراب بود .

هر بار که می بینمش سعی می کنم کمکش کنم .

ما مثل برادر هستیم . برادر واقعی .

زاهد گفت : من وقتی ناجح را دیدم او دست

من رو گرفت و من را از تاریکی به روشنایی آورد .

اون راه را بمن نشان داد . من هرگز فکر نمی کردم که

روزی یک عراقی بخشی از سرنوشت و زندگی من بشه .

این بار اون بمن کمک کرد .......................

************************

از هفته نامه نیویورک تایمز

نتیجه : دنیا گرد است و آدم ها بهم می رسند .












طبقه بندی: حکایت، تاریخ،
[ دوشنبه 9 آذر 1394 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

قسمت دوم

دشمن من ...برادر من

سرنوشت دو سرباز ایرانی و عراقی .

زاهد سرباز ایرانی از سال 1982تا سال 1990


ناجح سرباز عراقی از سال 1980تا سال 2000


*********************************

ناجح گفت : من صدای اسلحه ایی را می شنیدم

که در حال نزدیک شدن بمن بود و 

این یعنی آنها می خواستند کسانی را که زنده هستند بکشند .

زاهد گفت : من یک سرباز عراقی را پیدا کردم که سرتا پا خونی بود .

ناجح گفت : من چهره ایی دیدم که از ما نبود و به زبان من حرف نمیزد .

من فهمیدم که در دست دشمن هستم .

زاهد گفت : او گریه می کرد و بمن التماس می کرد .

خدا خیرت دهد ، خدا حفظت کند .

من زیاد نمی دانستم چی داره میگه .

ناجح گفت : اون دستش را برد به سمت جیبم و سعی می کرد چیزی بردارد .

یه قرآن کوچک تو جیبم داشتم . اون رو مادرم بهم داده بود .

گفت پسرم این رو با خودت نگهدار . ازت محافظت می کنه .

یک عکس هم داشتم که از دوست دخترم و پسرم بود .

زاهد گفت : بخاطر اون عکس تصمیم عوض شد . تصمیم گرفتم نجاتش دهم.

ناحج گفت : اون یکباره تبدیل شد به یک انسان ، نه یک دشمن و قاتل .

احساس کردم یک فرشته به سمت من آمده و با من در یک سنگره .

زاهد گفت : اون خیلی خوشحال بود و اون لبخند به دلم نشست .

یه چیز به ذهنم اومد که اون رو پنهان کنم .

همه جنازه ها روی هم قرار دادم و پوششی در مقابل او ساختم .

یک قرص مسکن به او دادم و خوابید .

به مدت سه روز اون رو نگه داشتم .

نیروهای ایرانی پیروز شدند .

من قادر بودم تا زخمی را به بیمارستان برسانم .

ناجح گفت : تا اون موقع هرگز نشنیده بودم که در

طول جنگ یک سرباز ایرانی ، یک سرباز عراقی را نجات دهد

و من هیچ وقت دیگر اون رو ندیدم .

زاهد گفت : شش سال بعد درست قبل از پایان

جنگ توسط نیروهای عراقی اسیر شدم .

بعنوان اسیر جنگی 2 سال اسیر بودم و ارتش عراق

ما را آزاد کرد و به ایران باز کشتم .

وقتی به سراغ خانواده ام رفتم و زنگ خانه را زدم .

زنی بیرون آمد و گفت اونها پسرشون را در جنگ از دست دادند

و به یک استان دیگر مهاجرت کرده اند .

کسی خبر نداشت که من زنده ام یا مرده .

برای من یک قبر یاد بود ساخته بودند .هنگامی که

به اهل قبور رفتم سنگ قبر خودم را دیدم .

           

                شهید زاهد

مغزم یخ زده بود . سپس نشستم و گریه کردم .

پس از چند دقیقه گفتم مگه دیوانه ایی .

تو زنده ایی چرا گریه می کنی .

در سال 1988 جنگ ایران و عراق پایان یافت و

اما برخی از اسیران جنگ تا 2 سال بعد در اسارت بودند .

و ناجح عراقی سال 2000 آزاد شد .

برادر ناجح گفت : بهمون خبر دادند که ناجح هنوز زنده است .

باورمان نشد . تا زمانی که اورا ببینیم .

ما اون رو به کانادا آوردیم . چون که می خواستیم پیش خودمان باشد .

مدتها اون رو نداشتیم . بالاخره اون برادر ماست .

ترجیح می دادیم که اینجا باشد تا هر جای دیگری .

پس از جنگ و اسارت و همه چیز ها او با خشمی در وجودش آمد .


                 ادامه در قسمت سوم




طبقه بندی: حکایت، تاریخ،
[ دوشنبه 9 آذر 1394 ] [ 10:17 ق.ظ ] [ بانو آیتی ]

قسمت اول

دشمن من ...برادر من

سرنوشت دو سرباز ایرانی و عراقی .

زاهد سرباز ایرانی از سال 1982تا سال 1990

ناجح سرباز عراقی از سال 1980تا سال 2000

 
        زاهد                       ناجح

***********************************

 ناجح گفت : این داستان به قیمت 17 سال از زندگی من رقم می خورد .

اوگفت: زمانی که جنگ ایران و عراق شروع شد من حدودا

 18، 19 سال داشتم .

جنگ زندگی ما را تغییر داد .

از زندگیم راضی بودم . یک رستوران داشتم و از کارم را دوست داشتم .

حدود 13 تا 14 ساعت در روز کار می کردم .

یک دوست دختر داشتم که او را دوست داشتم و او هم مرا دوست داشت .

وقتی که وارد ارتش شدم دوست دخترم بار دار بود .

بهش گفتم من تا وقتی جنگ تمام نشود نمی توانم کاری بکنم

و بهش قول دادم از جنگ که بر گشتم با او ازدواج می کنم . 

چند ماه فرصت بده تا جنگ تمام بشه بعد ازدواج خواهیم کرد .

او گریه کرد و من چیزی برای گفتن نداشتم .

هیچ کس جنگ را دوست ندارد .اما ما حق انتخاب نداشتیم .

دیکتاتوری عراق بما می گفت ما و خانواده هایمان کشته خواهیم شد .

پس گزینه دیگری نداشتیم . جنگ ایران و عراق خونین ترین جنگ بود .

عراق به رهبری صدام حسین به ایران حمله کرد و از موشک های بالستیک

و سلاح های شیمیایی استفاده کرد .

ایران هزاران سرباز کودک را نام نویسی کرده بود .

95000کشته شدند . این جنگ جان 1/5 میلیون انسان را گرفت .

زاهد گفت :من 13 سال داشتم وقتی به نیروهای جنگی ملحق شدم .

پدرم مرا کتک می زند به همین دلیل تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم و

به نیروهای جنگ ملحق شوم .

اکنون من کابوس شبانه دارم و تلاش می کنم همه چیز را فراموش کنم .

اما نمیتوانم ، در ذهنم باقی مانده است . گمان می کنم برای همیشه .

من هر روز چند جنازه می دیدم . وظیفه من این بود که یک قبر بزرگ بکنم

برای همه جنازه های عراقی . من میخواستم از خط مقدم فرار کنم .

اما هیچ انتخاب دیگری نداشتم .

در عملیات خرمشهر به همه سنگر های عراقی حمله شد .

همه سنگر ها را یکی بعد از دیگری منفجر می کردند .

ناجح گفت :رهبر ما گفته بود حمله بزرگی خواهیم کرد .

یکی از موشک ها در دو متری سنگر ما افتاد .

تلاش کردم از سنگر خارج شوم . اما نمی توانستم .

زاهد گفت : ما با یک چراغ قوه کوچک به درون سنگر های عراقی می رفتیم .

ترسیده بودم . آه خدای من . چون بعضی وقت ها سربازان عراقی

نارنجکی را فعال می کردند و خودشون را منفجر می کردند .

یک نوع خود کشی برای کشتن دشمن .

                    ادامه در قسمت دوم












طبقه بندی: حکایت، تاریخ،
[ یکشنبه 8 آذر 1394 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

از امیر كبیر پرسیدند : در مدت زمان محدودی که داشتی

چگونه این مملکت را از هرچه دزد بود ، پاک کردی ؟

امیر گفت: من خودم دزدی نمی کردم و

نمی گذاشتم معاونم هم دزدی کند.

اون هم از این که من نمی گذاشتم  اون دزدی کند،

نمی گذاشت معاونش دزدی کند و ....

تا آخر همین طور...

او گفت : اگر من دزدی میکردم تا آخر دزدی میکردند و کشور می شد دزدخونه،

و همه هم دنبال دزد میگشتیم.

و چون همه مان دزد بودیم هیچ دزدی را هم محکوم نمی کردیم

و مردم هم گیج و و یج می شدند،

شاعر گوید :

دشت مان ، گرگ اگر داشت ، نمی نالیدم؛

نیمی از گلّه ی ما را سگ ِ چوپان خورده!!!






طبقه بندی: حکایت، تاریخ،
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

روزی بهلول را گفتند:

شخصی که دزدی کرده بود را گرفته اند، به نظرت باید چکارش کنند؟

بهلول گفت: باید دست حاکم آن شهر را قطع کنند ...

همه با تعجب پرسیدند: چرا؟؟ مگر حاکم دزدی کرده که دستش را قطع کنند؟

بهلول در جواب گفت:

گناهکار اصلی حاکم شهر است که مردمش باید برای امرار معاش دزدی کنند!!


                                                  


طبقه بندی: حکایت،
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 08:39 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

از تیمورلنگ سوال می‌کنند كه:

چگونه امنیت در كشور پهناور خود ایجاد نمودی كه

وقتی زنی با طبقی از جواهرات طول كشور را طی می‌كند؛

كسی به او تعرضی نکرده و جسارتی نمی‌كند؟

او در جواب جمله كوتاه ولی با تاملی می‌گوید:

در هر شهری که دزدی دیدم ،، گردن داروغه را زدم !!


                        



طبقه بندی: حکایت، تاریخ،
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 08:34 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

کی " جشن "کردند در گلستان
ز زابلستان تا به کابلستان

همه دشت " پر باده و نای " بود
به هر کنج صد مجلس آرای بود

به زابلستان از کران تا کران
نشسته به هر جای "رامشگران "

نبد کهتر از مهتران بر فرود
نشسته چنان چون بود تار و پود

پس آن پیکر رستم شیرخوار
ببردند نزدیک سام سوار

ابر سام یل موی بر پای خاست
مرا ماند این پرنیان گفت راست

اگر نیم ازین پیکر آید تنش
سرش ابر ساید زمین دامنش

وزان پس فرستاده را پیش خواست
" درم ریخت تا بر سرش گشت راست

به شادی برآمد ز درگاه کوس "
بیاراست میدان چو چشم خروس

" می‌آورد و رامشگران را بخواند "
" به خواهندگان بر درم برفشاند "

" بیاراست جشنی که خورشید و ماه
نظاره شدند اندران بزمگاه "




طبقه بندی: شعر و موسیقی ، تاریخ،
[ چهارشنبه 4 آذر 1394 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

چه تفاوتی بین این دو عکس است .

پدری لبنانی که خود را روی فرد انتحاری انداخت تا تلفات کمتری

متوجه مردم شود .و فرزندان بی پدر

پدری فرانسوی که مادر فرزندش را در حمله انتحاری از دست داده .

و فرزند بی مادر

از نظر انسانیت هر دو انسانند .

این سیاست و دیپلماسی جهانی است که هر دو گروه در آتش بپا

کرده آنها می سوزند

                   
                  




طبقه بندی: حکایت، تاریخ،
[ یکشنبه 1 آذر 1394 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

یک یا حسین بگو و بخوان تو شعر را
شاید که کربلای حسین قسمتی کند ترا

***********
خلیل گلستان نشین


***********
این اشک ها به پای شما آتشم زدند
شکرخدا برای شما آتشم زدند

من جبرییل سوخته بالم ،نگاه کن!
معراج چشم های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم،ازاین طرف
با داغ کربلای شما آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما آتشم زدند

گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور
گفتند بوریای شما، آتشم زدند

دیروز عصر تعزیه خوانان شهرما
همراه خیمه های شما آتشم زدند

امروز نیز نیّر و عمان و محتشم
با شعر در رثای شما آتشم زدند...

*************
سید حمید برقعی





طبقه بندی: شعر و موسیقی ، دینی،
[ دوشنبه 18 آبان 1394 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]

      اینم یه  جوک تخم مرغی

                     

              اولی :  یعنی مارو هم میپزن

           دومی : په نه په

           باید تو مجلس شورای اسلامی مورد بررسی قرار بگیره





طبقه بندی: طنز و بازی ،
[ سه شنبه 12 آبان 1394 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ بانو آیتی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 58 :: ... 11 12 13 14 15 16 17 ...

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فال حافظ


وبلاگ اشعار کامل شاعران

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

کد حباب و قلب


// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);