حکایت و شعر پند آموز
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق ، سر دوست ندارد آنکه دارد سر دوست  
لینک های مفید
 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

عشق چیزی نیست که به نفرت تبدیل شود,

عشق واقعی همیشه عشق است .


**************************************************************


چرا از بین بردن شخصیت یک نفر را  به له کردن ته سیگار تشبیه کرده اند ؟!


*********************


[ یکشنبه 16 فروردین 1394 ] [ 07:51 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

 

       روزی شیخ ابوسعید با جمعی از صوفیان به در آسیابی رسیدند.
       گفت: می دانید که این آسیا ب چه می‌گوید؟
       می‌گوید که: تصوف این است که من دارم.
       درشت می‌ستانم و نرم باز می‌دهم و گردِ خود طواف می‌کنم.
       سفر در خود می‌کنم تا آنچه نباید از خود دور می‌کنم.

                     کتاب اسرارالتوحید


[ دوشنبه 2 تیر 1393 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


                افسوس که نان پخته، خامان دارند
          اسباب تمام، ناتمامان دارند

          آنان که به بندگی نمی‌ارزیدند
          امروز کنیزان و غلامان دارند

         آ چراغ علی حافظی بختیاری


[ دوشنبه 2 تیر 1393 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


امتحان وزیران

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها

درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند

و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای

برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها

و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین

را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای

خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز

نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود

و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی

نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی

که پر کرده اند بیاورند و وقتی وزیران نزد شاه آمدند،

به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را

جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

پادشاه با این کار آینده نگری را یاد و .....نتیجه



[ جمعه 30 خرداد 1393 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
    


     
[ یکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

[ شنبه 24 خرداد 1393 ] [ 09:25 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

         وطن آوای جان شاعر ماست
         صدای تار باباطاهر ماست

         اگر چه قلب طاهر را شکستند
         و دستش را به مکر و حیله بستند

         ولی ماییم و شعر سبز دلدار
         دو بیت طاهر و هیهات بسیار

         وطن یعنی تو گنجینه راز
         تفعل از لسان‌الغیب شیراز

         وطن آوای جان می پرستان
         سخن از بوستان و از گلستان

         وطن دارد سرود مثنوی را
         زلال عشق پاک معنوی را

         تو دانی مولوی از عشق لبریز
         نشد جز با نگاه شمس تبریز

         مرا نقش وطن در جان جان است
         همان نقشی که در نقش جهان است...

          مصطفی بادکوبه‌ای

          تصویر: میدان نقش جهان اصفهان

‏وطن آوای جان شاعر ماست
 صدای تار باباطاهر ماست

اگر چه قلب طاهر را شکستند 
 و دستش را به مکر و حیله بستند

ولی ماییم و شعر سبز دلدار 
دو بیت طاهر و هیهات بسیار

وطن یعنی تو گنجینه راز 
تفعل از لسان‌الغیب شیراز

وطن آوای جان می پرستان 
سخن از بوستان و از گلستان

وطن دارد سرود مثنوی را 
زلال عشق پاک معنوی را

تو دانی مولوی از عشق لبریز 
نشد جز با نگاه شمس تبریز

مرا نقش وطن در جان جان است 
همان نقشی که در نقش جهان است...

مصطفی بادکوبه‌ای

تصویر: میدان نقش جهان اصفهان‏


[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


          وطن یعنی دو دست پینه بسته
          به پای دار قالی ها نشسته

         وطن یعنی هنر یعنی ظرافت
         نقوش فرش در اوج لطافت

         وطن در هی هی چوپان کُرد است
         که دل را تا بهشت عشق برده است

         وطن یعنی تفنگ بختیاری
         غرور ملی و دشمن شکاری

         وطن یعنی بلوچ باصلابت
         دلی عاشق نگاهی بامهابت

         وطن یعنی خروش شروه خوانی
         ز خاک پاک میهن دیده بانی

         وطن یعنی بلندای دماوند
         ز قهر ملتش ضحاک در بند

         وطن یعنی سهند سرفرازی
        چنان ستارخانش پاک بازی

        وطن یعنی سخن یعنی خراسان
        سرای جاودان عشق و عرفان

        وطن گلواژه‌های شعر خیام
        پیام پر فروغ پیر بسطام...

        مصطفی بادکوبه‌ای


[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

         انسان پدیده ای غریب است .

         به فتح هیمالیا می رود .

         به کشف اقیانوس آرام دست می یابد .

         به ماه و مریخ سفر می کند . و

         تنها یک سر زمین است که هر گز تلاش نمی کند آن را کشف کند !

         و آن دنیای درونی وجود خود است


[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 07:41 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
       
         وطن یعنی درختی ریشه در خاک
         اصیل و سالم و پر بهره و پاک

         وطن خاکی سراسر افتخار است
         که از جمشید و از کی یادگار است

         وطن یعنی سرود پاک بودن
         نگهبان تمام خاک بودن

         وطن یعنی نژاد آریایی
         نجابت مهرورزی باصفایی

         وطن یعنی سرود رقص آتش
         به استقبال نوروز فره‌وش

         وطن خاک اشو زرتشت جاوید
         که دل را می‌برد تا اوج خورشید

         وطن یعنی اوستا خواندن دل
         به آیین اهورا ماندن دل

         وطن شوش و چغازنبیل و کارون
         ارس زاینده رود و موج جیهون

         وطن تیر و کمان آرش ماست
         سیاوش‌های غرق آتش ماست...

         مصطفی بادکوبه‌ای


[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 07:38 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


             تا نیست نگردی، ره هستت ندهند

            این مرتبه با همت پستت ندهند

           چون شمع قرار سوختن گر ندهی

           سر رشته‌ی روشنی به دستت ندهند

           شیخ بهایی

          رحمت الله علیه


[ سه شنبه 20 خرداد 1393 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]


آورده اند که در مجلس خرقانی سخن از «کرامت» می‌رفت
و هر یک از حاضران چیزی می‌گفت.
شیخ گفت: کرامت چیزی جز «خدمت خلق» نیست.
چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند
یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می‌کرد
و آن دیگر به عبادت خدا مشغول بود.
یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.
گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام
و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده است،
روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند.
ندا آمد، آنچه تو کرده‌ای خدا از آن بی‌نیاز است
و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.

شیخ ابوالحسن خرقانی


[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
     

            آپلود عکس
[ جمعه 16 خرداد 1393 ] [ 08:06 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده .

 شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ،

برای همین ، تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ،

مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه می خواهد

چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد

كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ،

نزد قاضی برود و شكایت كند.

اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد .

زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت

و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه

او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند .

از : پائولو کوئیلو

همیشه این نکته را به یاد داشته باشیم که ما انسانها

 در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم...



[ سه شنبه 13 خرداد 1393 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی...
به روی یکدگر، ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم
بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه ی صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی
با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی
ناز بر یک ناروا گردیده، خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش
به جز اندیشه ی عشق و وفا
معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته
و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

و گر نه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم؟!!

عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!

رحیم معینی کرمانشاهی


[ دوشنبه 12 خرداد 1393 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

نامه ای از سهراب: نوشته شده بیش از نیم قرن پیش.

...در هیاهوی اشیا بودم که مرا صدا زدی. در صدایت مهر بود.

 و نوازش بود. هرچه به دور از هم افتاده باشیم،

گاه دریچه هامان را می گشاییم، ویکدیگر راصدا می زنیم.

وصدا زدن چه خوش است.صدایی نیست که نپیچد.

 و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربان تر از آن است

که پنداشته ایم. من گوش به زنگ وزش ها نشسته ام.

 و نگاه می کنم. زندگی را جور دیگر نمی خواهم،

 چنان سرشار است که دیوانه ام می کند. دست به پیرایش جهان نزنیم.

گاه از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها، از این آب های روشن

 پر می شوند. راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا

گواراست. من به میهمانی جهان آمده ام. و جهان به میهمانی من.

اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بیدِ خانهِ ما ،

 هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم بِراهی می سوخت.

همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم.

شگفتی را دوست دارم. و پژمردگی را هم.

دیدار دوست ما را پرواز می دهد. و نان و سبزی هم.

 آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، درسیمای سنگ هست.

 در ابر آسمان هست. شاید از آغاز خدا را، وحقیقت را ،

 در دشت های آفرینش درو کرده اند. اما هرسو خوشه ها بجاست.

 من از همه صخره ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را در یابم.

 از دوباره دیدین هیچ رنگی خسته نخواهم شد.

 نگاه را تازه کرده ام.من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون

 خویش را تازه خواهم کرد - بگذار هر بامداد، آفتاب بر این

 دیوار آجری بتابد تا ببینی روان من هر بار در شور تماشا

چه می کند. دریغ که پلک ها در این پرتو سرمدی گشوده نمیگردد.

دل هایی هست که جوانه نمیزند. من این را در دریافتم و

سخت باورم شد. چه هنگام آیا روان ها بادبان خواهد گسترد.

 و قطره ها دریا خواهد شد.

نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب پاشی کنیم.

 و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم.

و اگر تنهایی از نفس افتاد در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم.

سهراب . تهران - ٢ اردیبهشت ١٣٤٢


[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 43 :: ... 11 12 13 14 15 16 17 ...

درباره وبلاگ<


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فال حافظ


وبلاگ اشعار کامل شاعران

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان