حکایت و شعر پند آموز
این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق ، سر دوست ندارد آنکه دارد سر دوست  
لینک دوستان
لینک های مفید
 فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
                
                   قابل توجه : در کنار صفحه قسمت کینک دوستان

                آدرس وبلاگ های دیگر من

               1- 
عصار خونه سید رضا آیتی

                                       mamanasal.mihanblog.com

              2-  شجره نامه سادات آیت ، آیتی ، سرمدی ، محزونی نجف آباد

                                         saadaatma.mihanblog.com

              3- کانال تلگرام  عصار خونه سید رضا آیتی نجف آباد

                                       
https://t.me/madarAyati                                        


[ دوشنبه 29 آذر 1395 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

همین ها که در روزتکرار می کنیم و فردا دوباره شروغ می کنیم  .

حضوری و غیر حضوری ، تلفنی و پیامی

چرا چون دلتنگیم و همین جور تکرار ...............

***************                                                                                                  

با من از شعر نگو
از خودت حرف بزن

**************
دلتنگِ حرف های معمولی ام
اینکه حالت خوب است؟

*************
اینکه سرما نخورده ای؟
اینکه زود برگرد!

*************
مواظب خودت باش!
دلتنگ
همین حرف های معمولی ام ...

************
شاعر :
منو چهر آتشی  
                        
                                                          



طبقه بندی: شعر و موسیقی ،
[ جمعه 20 شهریور 1394 ] [ 09:45 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

به مناسبت شهادت امام صادق .

امام صادق علیه السلام فرمودند:

هیچ مومنی نیست جز آنکه در هر چهل روز یکبار بوسیله ی بلایی

متذکر گردد و آن بلا و گرفتاری یا در مال و یا درفرزند و یا در جان او

خواهد بود و یا دچار اندوهی گردد که سبب آن را نمی داند

عکس ‏‎Kurosh Yeganeh‎‏




طبقه بندی: دینی، تاریخ،
[ یکشنبه 18 مرداد 1394 ] [ 08:04 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

ﺁﺵ ﻭ ﻧﺎﻧﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﺩﺍ ﺷﺪ، ﺁﺷﻨﺎﯾﺖ ﻣﯽﺭﻭﺩ
ﺍﺯ ﻧﻮﺍ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﯼ، ﻫﻢﻧﻮﺍﯾﺖ ﻣﯽﺭﻭﺩ

ﺷﺎﻫﺪ ﺭﻧﮓ ﻣﺤﺒﺖ ﻫﺮ ﻧﻔﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﻍ ﺩﻝ
ﮔﻞ ﻧﯿﺎﺭﯼ، ﺩﻟﺒﺮ ﮔﻠﮕﻮﻥﻗﺒﺎﯾﺖ ﻣﯽﺭﻭﺩ

ﻣﯽﺭﻭﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ، ﭼﻮﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ
ﭘﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﺭﻩ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪ، ﺭﺩ ﭘﺎﯾﺖ ﻣﯽﺭﻭﺩ

ﺩﺍﻭﺭﯼ ﺧﻠﻖ ﻣﯿﺰﺍﻧﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﯾﮏﻣﺰﺍﺝ
ﯾﮏ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﯼ، ﺗﻤﺎﻡ ﻧﯿﮑﯽﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽﺭﻭﺩ

ﭘﯿﺶﺻﻒ ﺑﺎﺷﯽ، ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺻﻔﺪﺭ ﺍﻧﺒﺎﺯ ﺗﻮﯾﻨﺪ
ﭼﻮﻥ ﺯ ﺻﻒ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﻔﺘﺎﺩﯼ، ﺻﻔﺎﯾﺖ ﻣﯽﺭﻭﺩ

ﺩﺍﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﺕ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ
ﺁﻩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﻭ ﻧﺪﺍﻣﺖ ﺍﺯ ﻗﻔﺎﯾﺖ ﻣﯽﺭﻭﺩ

ﮔﺮ ﮔﺪﺍﯼ ﺷﺎﻩﻃﺒﻌﯽ، ﺷﺎﻩ ﺁﯾﺪ ﻧﺰﺩ ﺗﻮ
ﺷﺎﻩ ﻣُﻤﺴِﮏﻃﯿﻨﺘﯽ، ﺍﺯ ﺩﺭ ﮔﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽﺭﻭﺩ

ﺗﺎ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺎﺷﯽ، ﭘﺸﺖﺑﺎﻥ ﺗﻮ ﺧﺪﺍﺳﺖ
ﭼﻮﻥ ﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺘﯽ، ﺯ ﺳﺮ ﻟﻄﻒ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽﺭﻭﺩ

*******************************

شاعر : ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻻﯾﻖ ﺷﯿﺮﻋﻠﯽ

شعری با معنی و مفهوم زندگی ما





طبقه بندی: شعر و موسیقی ،
[ سه شنبه 13 مرداد 1394 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی

این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها

از آه زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی

از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی

ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی

یک بار شده بر جگرم  زخـــم نکاری؟

یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم

بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی

از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار

بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی


**************************
شاعر : حامد عسگری

انشا الله هر دو ماندگار باشند .

                 



طبقه بندی: شعر و موسیقی ، تاریخ،
[ سه شنبه 13 مرداد 1394 ] [ 07:44 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

ﺁﺭﺍﻣﺶ می خوﺍﻫﯽ؟

ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻧﮑﻦ.

ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺗﻮﺳﺖ ﺑﺤﺚ ﻧﮑﻦ؛ فقط به او گوش کن.

خودت را با کسی مقایسه نکن.

شکرگزار باش.

کمک کن؛ تو توانایی!

شاید همه توانایی روحی و جسمی برای یاری کردن نداشته باشند.

با همه بی هیچ چشم داشتی ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺵ.

ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﮐﻦ؛ هدف داشته باش.

ﺳﺮﺕ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﮔﺮﻡ ﺑﺎﺷﺪ .

ﺑﻪ ﮐﺴﯽ وابسته نباش .

ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ؛ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ.

امیدوارم آرامش، همنشین همیشگی شما و ما باشد...


                   
برگرفته از یک دوست





طبقه بندی: حکایت،
[ سه شنبه 6 مرداد 1394 ] [ 06:43 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

ماشین مشدی ممدلی

دربارهٔ ماشینِ مَشدی مَمْدَلی روایتهای شنیدنی بسیاری

نقل شده است که شاید همهٔ آنها واقعیت نداشته باشد.

مرحوم مشهدی محّمدعلی از درشکچه چی های تهرانِ قدیم بود

که به خاطر شغلَش انگشت نَمای خاّص و عام شده بود.

مشدی ممدلی صاحبِ چند رأس اسب و درشکه بود و

در میانِ سورچیهای تهران نفوذِ فوق العاده ای داشت.

خودش مالکِ چند درشکه بود و در شهر کار می کرد.

مردم هر روز او را می دیدند و برایَش دست بلند می کردند و

با او سلام و علیک داشتند. بعد از رواجِ اتومبیل کسب و کار

سورچیها کِساد شد. مشدی ممدلی هم چند دستگاه اتوبوسِ

کوچک خرید و بدین ترتیب شخّصیتِ تازه ای یافت. در آن زمان،

شوفِری شغلی محبوب و موردِ احترام مردم بود و بسیاری

از جوانان آرزو داشتند که روزی شوفر شوند. سرشناسی و شهرت

مشدی ممدلی سورچی و حُسنِ خُلقِ او سبب شده بود

بچّه های شیطان و بازیگوش تهران تا او را در درشکه اَش می دیدند

سَر به سرَش بگذارند. بعدها که مشدی ممدلی ماشین هم خرید؛

دنبال ماشینَش می دویدند و دسته جمعی این شعر مشهور را می‌خواندند:

این ترانه تا جایی شهرت یافت که یکی از شعرا (غلامرضا روحانی،

شاعرِ طنز پردازِ ایرانی است که تخلّص مستعار اشعارِ طنزَش اَجَنّه

می‌باشد. استاد محمدعلی جمال‌زاده او را رئیس طایفهٔ

فکاهی سرایان می‌نامد) آن را در قالبِ یک تَرجیع بندِ بازسرایی و

هنرمند موسیقی شناس مرحوم بدیع‌زاده آن را در دستگاه

موسیقیایی ماهور تنظیم و اجرا کرد.

حسن فرازمند در روزنامه اطلاّعات یکی از حکایت‌های در

مورد او را چنین نقل می‌کند که مشهدی محمدعلی از

پولدارهای معروفِ تهران بود و زمانی که خیابان‌های تهران

سنگ‌فرش و یا خاکی بوده، صاحب یک اتومبیل اَستون مارتین

بوده‌است. راننده وی در خیابان‌های شهر مسافرکشی می‌کرده و

از آنجا که مشهدی محمدعلی خسیس بوده‌است، به وضعیتِ

خودروی خود رسیدگی نمی‌کرده، چنانچه صندلی‌هایش تَق‌ و‌ لق،

سِپرها و گل‌گیرهایَش آویزان و بدون بوق و چراغ بوده‌ و با گذر

از خیابان صدا می‌داده‌ است.

یکی از تبلیغ‌های چاپی گاراژِ مشهدی محمدعلی چنین بوده‌ است؛

با ماشین‌های لوکس به دورافتاده‌ترین نقاط تهران سفر کنید:

جهتِ رفاهِ حالِ سکنه پایتخت با ۵ دستگاه ماشین سواری به

تمام نقاط تهران سفر کنید: اَمیریه، باغشاه، توپخانه، چراغ‌ برق،

دروازه شمیران، سبزه‌ میدان، چاله‌ خَرکُشی (یا شاه آباد)،

پامنار، میدانِ اعدام.

مشدی ممدلی سورچی به رحمت خدا رفت و دیگر اثری از

درشکه و اتوبوسَش بر جای نماند، امّا هنوز پس از هفتاد هشتاد

سال وقتی مردم ماشین قُراضه ای می بینند زیر لب این ترانه را زمزمه می کنند.

*********************************************

ماشینِ مشدی ممدلی

نه بوق داره نه صندلی


با پرده های مخملی

با چوبهای جنگلی


صندلی هاشْ فَنَرداره

شوفرِ بی هنر داره


بالاخره تو صَف شدم

با پُررویی به این و اون تَنه زدم


توی اُتول سوار شدم

آب لَمبو چون اَنار شدم


لِهیده چون هلو شدم

سیاه چون لولو شدم


بِرشته چون لبو شدم

دایی بودم عمو شدم

*************************

شاعر : غلامرضا روحانی

موسیقی و اجرا : بدیع زاده

          





طبقه بندی: حکایت، شعر و موسیقی ،
[ یکشنبه 28 تیر 1394 ] [ 10:09 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

 اتل متل توتوله
 گاو حسن چه جوره

 این جوره، نه نه نه
 این جوره، مع مع مع

این جوره، نع نع نع
این جوره، نه نه نه

نه شیر داره نه پستون
دمبش رو بردن لرستون

سمبشو بردن گرجستون
شیرشو بردن هندستون

یک زن کردی بستون
اسمشو بذار ستاره

براش بزن نقاره
رو گنبد و مناره

اسمشو بذار عم قزی
دور کلاش قرمزی

موی سرش وزوزی
موی سرش وزوزی

عم قزی شوخ و شنگه
قردادنش قشنگه

هر وقت می ره النگه
یه پای خرش می لنگه

این درو واکن
اون درو واکن

این درو واکن سلیمون
اون درو واکن سلیمون

قالی رو بکش رو ایوون
یک پک بزن به قلیون

قل و قل و قل
قل و قل و قل

گوشه قالی کبوده
اسم دائی ام محموده

محمود بالا بالا سردسته شغالا
چه خوب می ره ماشاالله

یک دو یک دو یک دو
آش می خوری بسم الله

حسنی کجاس؟ تو کوچه
چی چی می چینه؟ آلوچه

واسه دخترای کوچه
واسه دخترای کوچه

حسنی رفته به اردو
برای نصف گردو

اردو خبردار شد
داروغه بیدار شد

اون ور بدو، اون ور بدو
این در بدو، این ور بدو

آخر گرفتار شد
حال بگم زار شد

بگم، بگم، حیا کن
از سوراخ در نگاه کن

خروسه می گه قوقولی قوقو
مرغ پاکوتای من کو؟

بع بعی می گه  بع بع
دنبه داری نع نع

کلاغه می گه قار قار
سفره قلمکار کار

قورباغه می گه من زرگرم
طوق طلا به گردنم

اسب سفید اسب سیاه زیر بغلم
دسته گل برادرم

 ها چین و واچین،
 یه پاتو ورچین

***************
از دکتر نورالدین زرین کلک

                     





طبقه بندی: شعر و موسیقی ،
[ چهارشنبه 24 تیر 1394 ] [ 10:43 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

گویند : دو طرف درب ورودی کاخ سلطان محمود غزنوی،

دو نفر نیازمند نشسته بودند. یکی خیلی چاپلوس و

سر زبون دار بود و هرکسی که رد می شد از وزیر و وکیل و

سلطان با چرب زبانی یک سکه می گرفت . اما

آن دیگری برعکس ساکت بود.

گاه گاهی گدای چاپلوس به او می گفت مگر تو احتیاج نداری؟

پس چرا از این زبانی که خدا به تو داده استفاده نمی کنی ؟!

آن دیگری همیشه یک تکه کلام داشت که دائم تکرار می کرد و

می گفت : کار خوبست خدا درست کند ، سلطان محمود خره کیست !

تقریباً همه می دانستند که تکه کلام این گدای ساکت چیست .

یک روز ندیمی به سلطان گفت: قربان قضیه این دو تا گدای

دم درب ورودی رو می دانید چیست؟ سلطان گفت : نه ،

اما حال می خواهم بدانم چرا یکی ساکت است  و دیگری پرحرف؟

ندیم گفت : سلطان به سلامت باشند، آن که ساکت است 

یک حرف هایی می زند که بهترست از جلوی درب دورش کنید

 چون برای سلطان زشت است .

سلطان گفت : چه  می گوید؟

ندیم گفت : جسارت است قربان . وقتی به او می گویند

چرا جلوی سلطان و وزیر احترام نمی کنی تا صله ای بگیری

می گوید:

کار خوبست خدا درست کند ، سلطان محمود خره کیست !

سلطان محمود که عصبانی شده بود گفت :

حال به او نشان می دهم که دنیا در دست کیست .

فورا دستور داد تا یک مرغ شکم پر برای شام حاضر کنند. مرغ را آوردند

و سلطان یک الماس خیلی ارزشمند که برای گدا و نسل بعدش

هم کفا یت می کرد داخل شکم مرغ گذاشت و گفت ببرید برای آن که

به ما احترام می گذارد تا رفیقش بفهمد همه کاره کیست .

مرغ را برای آن گدای چاپلوس بردند . از قضا آن شب وزیر هم

یک بوقلمون برایش فرستاده بود و گدا خورده و سیرشده بود.

به دوستش گفت امروز چقدر کار کردی؟ گفت سه سکه.

گفت: بیا این مرغ را با این که خیلی بیشتر می ارزد بگیر

و سه سکه را بمن بده .

گدا ی ساکت گفت: نمی خواهم !

گدا گفت: دو سکه بده !

گدای ساکت گفت نمی دهم!

گدا گفت: یک سکه؟

گدای ساکت گفت : نه ! این مرغ روی دستت باد کرده جایی هم

برای نگهداری نداری و باید  دور بیندازی و

حالا می خواهی سر من کلاه بگذاری .

گفت : جهنم و ضرر بیا همینجور بردار که اگر اینجا بماند بو  می گیرد !

گدای ساکت برداشت و لقمه اول را که خورد الماس را دید.

برداشت و در جیبش گذاشت  و گفت: رفیق، شاید از فردا من را ندیدی

ولی یادت باشد که گفتم :

کار خوبست خدا درست کند ،  سلطان محمود خره کیست !

فردا ی آن روز سلطان دید این گدا هست و آ ن یکی نیست.

دستور داد : او را به  داخل بیاورند . سپس از او پرسید رفیقت کجاست؟

گفت : دیروز به من چنین حرفی زد و رفت ،  امروز هم نیامد.

سلطان با عصبانیت گفت: تو چرا دو باره گدایی می کنی،

مگر من به تو صله ندادم ؟  !

گفت: چرا سلطان ، ولی چون بوقلمون وزیر را خورده بودم

آن را به رفیقم دادم  .

سلطان اول ناراحت شد و بعد یک لبخندی زد و گفت:

این جمله را که من می گویم تو هم تکرار کن

وگرنه میدهم شلاقت بزنند.

بگو : "کار خوبست خدا درست کند، سلطان محمود خره کیست "!

                     




طبقه بندی: حکایت،
[ یکشنبه 21 تیر 1394 ] [ 01:38 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

غم ها ارزش جنگیدن ندارند!
رهایشان کنید
غم ها آنقدر خسته اند
که با کمترین بی توجهی،
از پای در می آیند
برای شادی بغل باز کنید،
و با امید زندگی کنید





طبقه بندی: شعر و موسیقی ،
[ شنبه 20 تیر 1394 ] [ 07:31 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

همه ما را از " چوب خدا " ترساندند

ولی

یکی !

به " بوسه خدا " امیدوارمان نكرد.


در حالیکه خداوند کلامش را همیشه

با "الرحمن و الرحیم" آغاز می کند...


بارش بوسه های خداوند را برایتان آرزومندم.


***************

تفاوت چوب خدا با بوسه خدا

چوب خدا صدا ندارد

اگر زد دوا ندارد

اما :

بوسه خدا آرامش بخش و بی ریاست


 




طبقه بندی: حکایت،
[ چهارشنبه 17 تیر 1394 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

آدمهایى هستند در زندگیتان؛
نمی گویم خوبند یا بد.

چگالى وجودشان بالاست...
افکار،
حرف زدن،
رفتار،
محبت داشتنشان

و هر جزئى از وجودشان امضادار است..

یادت نمی رود
"هستن هایشان را.."
بس که حضورشان پر رنگ است.

رد پا حک می کنند، اینها روى دل و جانت...
بس که بلدند "باشند"

این آدمها را، باید قدر بدانى...
وگرنه دنیا پر است از آن دیگرهاى بى امضایى که
شیب منحنى حضورشان، همیشه ثابت است.

بعضی از آدم ها ترجمه شده اند

بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند.

بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.

بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند

بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند

بعضی از آدم ها را چند بار باید بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم

و بعضی از آدم ها را باید نخوانده کنار گذاشت

از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت

و از روی بعضی از آدم ها جریمه...

************************

شاعر :  قیصر امین پور




طبقه بندی: شعر و موسیقی ،
[ چهارشنبه 17 تیر 1394 ] [ 10:52 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

آرش گفت: زمین كوچك است.
تیر و كمانی می خواهم تا جهان را بزرگ كنم.

بهْ‌‌آفرید گفت: بیا «عاشق» شویم.
جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی كمان.

بهْ‌آفرید كمانی به قامت رنگین كمان داشت
و تیری به بلندای ستاره.

«كمانش» دلش بود و «تیرش» عشق.
بهْ‌آفرید گفت: از این كمان تیری بینداز،

این تیر ملكوت را به زمین می دوزد.
آرش اما كمانش «غیرتش» بود و جز خود تیری نداشت.

آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان.
وقتی كه «عاشقی» تنها تیری برای خودت می اندازی

و جهان خودت را می گستری.
اما وقتی «عیاری»، خودت تیری؛
پرتاب می شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد.

بهْ‌آفرید گفت: كاش عاشقان همان عیاران بودند
و عیاران همان عاشقان.

آن گاه كمان دل و تیر عشقش را به آرش داد.
و چنین شد كه كمان آرش رنگین شد

و قامتش به بلندای ستاره.
و تیری انداخت.
تیری كه هزاران سال است می رود.

هیچ كس اما نمی داند كه اگر «بهْ‌آفرید» نبود،
تیر آرش این همه دور نمی رفت!

************

عرفان نظرآهاری

                                                                                                                         





طبقه بندی: شعر و موسیقی ، تاریخ،
[ شنبه 13 تیر 1394 ] [ 10:53 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

باهم بریم بیاد سهراب به مشهد اردهال

*****************

به سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است

كه خبر می آرند ،ازگل واشده دور ترین بوته خاك.
روی شن ها هم ،

نقش های سم اسبان سواران ظریفی است كه صبح 
به سر تپه معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی ، سایه  نارونی تا ابدیت جاری است.  

به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...

**************************

شاعر:  سهراب سپهری

****************
خط چشم نواز استاد اسرافیل شیرچی

عکس ‏کلک خیال انگیز‏




طبقه بندی: شعر و موسیقی ،
[ شنبه 13 تیر 1394 ] [ 08:42 ق.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

ما را غلام کوی حسن آفریده اند
مبهوت و مات روی حسن آفریده اند

ما را پیاله نوش شرابش رقم زدند
مست از خم و سبوی حسن آفریده اند

خورشید را به این همه نقش و نگارها
از طلعت نکوی حسن آفریده اند

روشن ز نور روی مهش گشته روزها
شب را اسیر موی حسن آفریده اند

آری ز مقدمش همه جا بوی گل گرفت
گل را ز رنگ و بوی حسن آفریده اند

از انبیاء و اولیا همه را صف به صف ببین
مدهوش خلق و خوی حسن آفریده اند

میل نگاه هر چه گدایان شهر را
ولله سمت و سوی حسن آفریده اند

*********************

شاعر : میلاد جعفری

                







طبقه بندی: شعر و موسیقی ، دینی،
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 10:51 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]

شکر خدا مست می کوثرم
شکر خدا فاطمه شد مادرم

شکر خدا اهل تولا شدم
عاشق ذریه ی زهرا شدم

شکر خدا بر در این خانه ام
شکر خدا نوکر این خانه ام

شکر خدا پیش علی رو زدم
دم ز عطا و کرم او زدم

شکر خدا قلب و دلم با علی ست
شکر خدا ذکر لبم یا علی ست

نام و نشان گر چه ندارم ولی
نوکر و مسکین علی ام علی

گر که بپرسند گدای که ای
ریزه خور خوان عطای که ای

نازم و گویم که کنم سروری
شکر خدا حیدریم حیدری

خاک سر راه توام یا علی
دشمن بدخواه توام یا علی

از قفس غصه رها شد دلم
شکر خدا کرب و بلا شد دلم

مهر حسین است چراغ شبم
شکر خدا سینه زن زینبم

شکر خدا گر چه که بی مایه ام
با پسر فاطمه همسایه ام

شکر خدا مست می او شدم
ریزه خور ضامن آهو شدم

شکر خدا نرفته ام راه کج
ذکر لبم گشته دعای فرج

**********************

شاعر : سید مجتبی شخاع





طبقه بندی: شعر و موسیقی ، دینی،
[ سه شنبه 9 تیر 1394 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ سیده رقیه آیتی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 56 :: ... 11 12 13 14 15 16 17 ...

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فال حافظ


وبلاگ اشعار کامل شاعران

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

کد حباب و قلب


// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);